X
تبلیغات
بازی تراوین

اسطوره

Alien 4

-  چیز خنده داری که در شما انسان ها دیدم اینه که خیلی حرف میزنید

خیلی زیاد

و خنده دار تر از اون اینکه هرچه بیشتر حرف میزنید بیشتر سوءتفاهم ایجاد میکنید

+ پس شما فضایی ها چطور حرف میزنید؟

-  ما حرف نمی زنیم

+ ها؟!

ـ  ما از طریق فکر مفاهیم رو القا میکنیم اینجوری دقیقا همون منظوری که مد نظرمونه رو میرسونیم

+ کاش ما هم مثل شما بودیم...


پ.ن: دانلود آهنگ مورد علاقه من

درد بی دوا

مریضی دارو می فروخت

مریضی دارو می خرید

اما

چقدر فرق بود میان آن دو مریض

در ناصر خسرو

موج

دلم میخواد برم ساحل

نیمه شب

وقتی همه خوابن

موجا رو ببینم که بیدارن

پاهامو بزارم توی آب

حس کنم در اون لحظه

موج ها فقط برای رسیدن به پاهای من به ساحل میان

فقط بخاطر من...

روز موعود

چقدر همه چیز زود میگذره انگار همین چند روز پیش بود که بچه بودم و میگفتن "ایشالا عروسیت" و منم تا حد مرگ از این کلمه بدم میومد انگاری که فحشم داده باشن . وقتی بزرگتر شدم در سنین نوجوانی وقتی میگفتن "ایشالا عروسیت" بدم نمی اومد ولی خوشمم نمی اومد. با خودم میگفتم اوه حالا کو تا عروسیم.بعدها یعنی همین سالای اخیر وقتی میگفتن "ایشالا عروسیت" کلی خوشم میومد و با شوخی و خنده میگفتم حالا خواهیم دید سر عروسیم برام چیکار میکنی. خب همه اینا گذشت و گذشت تا رسیدیم به لحظه موعود.حالا عروسیمه لحظه ای که همتون و هممون کم و بیش منتظرش بودیم.

جمعه و شنبه یعنی هشتم و نهم فروردین روز شادیمه روز عروسیمه.تموم شهر دعوتین خوشحال میشیم توی شادیمون شریک شین


پ.ن: هرکی اینو بخونه و پیام تبریک نزاره و آرزوی خوشبختی نکنه حسوده

خانه چارطاقی ما 1

چند روز پیش وقتی پست قبلی رو مینوشتم نمیدونم چرا بی اختیار یاد 22 سال پیش افتادم. وقتی که 5-6 سالم بود.اون موقع ها توی خونه قدیمی مون زندگی می کردیم.خونه ای عریض که اتاق هاش در راستای همدیگه بود و برای اینکه از اتاقی به اتاقی دیگه بریم مجبور بودیم از ایوان خانه عبور کنیم.ایوان خونمون چهار ستون یا به قولی چهار طاق داشت از این رو بهش خونه ی چارطاقی می گفتیم.خوب یادمه اون روزا چقدر عاشق کارتون و برنامه کودک بودم.هیچکدوم از برنامه ها رو نمیذاشتم از دستم در بره.هنوز مدرسه نمیرفتم و سر از ساعت در نمی اوردم برا همین سختم بود بدونم برنامه کودک کی شروع میشه. نزدیک عصر که میشد توی ایوان(چارطاق) می نشستم و همینطور که خورشید به سمت غروب پیش میرفت نور از ایوان بالا میرفت و سایه طاق ها بلندتر میشد. وقتی اون سایه ها روی لبه پنجره میافتاد یعنی وقت برنامه کودک فرا رسیده.اینطوری بود که برای خودم ساعت خورشیدی ساخته بودم.


چند روز پیش خونه چارطاقی رو با خاک یکسان کردیم. برای اینکه خاطراتش با خاک یکسان نشه اینجا مینویسم تا یادم بمونه

من با چمدونم

وقتی بچه ای

خاطراتت مثل یه چمدون کوچیکه

میتونی هم زمان به همشون دسترسی داشته باشی

وقتی بزرگ میشی

مثل خونه هزار تو میمونه

نمیتونی همه خاطراتتو یه جا داشته باشی

انقدر شلوغه که خیلی از خاطراتت فراموشت میشه

هرچند که اونا هنوز یه جایی یه گوشه ای هستن

فقط تو فراموش میکنی که بهشون فکر کنی

گاهی برای همیشه...

چرا

توی ذهنم سوالای زیادی بود

پر بود از چرا

یک روز همه چرا هارو جمع کردم

بردم چراگاه

تا بچرند

اما چیزی نداشتن برای خوردن

به جون هم افتادن همدیگه رو خوردن

الان چیزی از اون چرا ها باقی نمونده

جز دو سه تا چرای گنده و چاق و چله

الان خیلی راضیم

چون چنتا چرای گنده خیلی بهتر از یه عالمه چرای قد و نیم قده


جنون

دنیا به طرز کنایه آمیزی مسخرست

آدم گاو رو میکشه

از چرم گاو زین درست میکنه

میندازه رو کمر اسب

تا از اسب سواری بگیره...

این وسط

بعضی ها گاون که پوستشونو قلفتی می کنن

بعضی ها اسبن که ازشون سواری میگیرن

بعضی ها هم ادعادی آدمیت میکنن!

خوابگرد

در سرزمین خوابگردها

مرا به دار آویختند

پرسیدم چگونه فهمیدید از شما نبودم؟

گفت:خوابگردها به ساعت نگاه نمی کنند!

ریسک

یکی از اولین چیزایی که تو زندگی از دست دادم ریسک از دست دادن چیزایی بود که نمیخواستم از دست بدم

Del

Begu harchi tu Delete

ترجمش میشه:
Delete everything you wanna say

غصه

غصه نخور

غصه بخوری، غضه هم تو رو میخوره

به جای اینکار

غصه رو بخور!

تا دیگه اون نتونه تورو بخوره

حکایت دیوانه و سنگ

روزی روزگاری سنگی در کوچه ای پر تردد قرار داشت .هر کس که از آنجا عبور میکرد بی اختیار پایش به آن سنگ گیر میکرد و نقش بر زمین می شد سپس از عصبانیت فحشی نثار آن می کرد و به راه خود ادامه می داد .دیوانه ای که شاهد به زمین خوردن مکرر مردم بود به سمت سنگ رفت و آن را از زمین بیرون آورد و سوی شیشه دکانی در آن نزدیکی پرتاب کرد. با شکستن شیشه مردم گرد دیوانه جمع شدند و گفتند این چه کاری بود که انجام دادی؟ دیوانه پاسخ داد:این را کردم چون دیدم زیان این کار فقط به مغازه دار میرسد و در عوض باقی مردم از شر سنگ راحت میشوند! مردم گفتند حقا که دیوانه ای! میتوانستی سنگ را در بیاوری و در گوشه ای بگذاری تا به هیچ کس آسیبی نرسد. دیوانه گفت: من که دیوانه بودم و آنچه را فکر میکردم صحیح است انجام دادم اما شما که عاقل هستید چرا آنچه که خود میگویید انجام ندادید؟! با شنیدن این حرف مردم سر به زیر انداختند و دیگر هیچ نگفتند...

Eye contact

بعضی مشکلات اگه حل نمیشن

خب لابد نمیشن دیگه

بجای لج کردن و غصه خوردن

بزارش یه گوشه

تا انقد باهاش چشم تو چشم نباشی!

Alien 3

- شما آدم ها چرا انقدر به کشتن همدیگه علاقه مندید؟

+ چون یکی از اولین اتفاقاتی که برای بشر ما افتاد کشته شدن برادری توسط دیگری بود

- [با تمسخر] اوه پس دلیل موجهی دارید!

+ شما یعنی توی سیارتون جنگ ندارید؟همدیگرو نمی کشید؟

- ما اگر توی سیاره مون جنگ داشتیم که اونقدر پیشرفت نمیکردیم بتونیم قبل از شما پیداتون کنیم!

میدونی... ما هوشمون از شما انسانها کمتره

+ پس چه چیزی بیشتر دارین که به اینجا رسیدیدن؟

- چیزی که شماها به داشتنش خیلی می نازید اما در واقع ندارید. "منطق!"

+ منطق؟

درسته منطق. اگه منطق داشتید از بدو وجودتون تا امروز عمر و جان و سرمایتون رو صرف چیزهای بی معنی ای مثل جنگ و کشور گشایی و ساخت سلاح نمیکردید. و اینها همه برای کشیدن مرزیست که فقط و فقط روی کاغذ وجود داره جالبه ما از فضا که به " زمین" شما نگاه میکنیم هیچ مرزی نمی بینیم. شما انسانها شبیه جوک می مونید، یک جوک که در عین حال خیلی تلخه!


1 2 3 4 5 ... 17 >>