ویندوز همراه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387
قصه ی عشق پسر موتور سوار و دختر مدرسه ای از نوع رویدری

*شخصیت های این قصه بر اساس تخیل نویسنده شکل گرفته اند و هیچگونه مصداق واقعی ندارند!

داستان از اونجا شروع میشه که پسرک قصه ی ما برای بار 27 شکست می خوره و تصمیم می گیره بره و یه عشق دیگه برای خودش دست و پا کنه. پس عصر که میشه یه تیپ درست و حسابی می زنه و موتورش رو هم تمیز می کنه و میره سر راه دخترایی که از مدرسه میان. دختری رو می بینه و برای بار بیست و هشتم یک دل نه صد دل عاشق میشه و برای اینکه عشقشو ثابت بکنه ششصد بار سر راهش با موتور میره و میاد تا اینکه دختره به خونش می رسه.شب که میشه میره و از باجه تلفن( که به لطف ادراه مخابرات برای رفاه حال عشاق تعبیه شده) زنگ می زنه و میگه : از اون لحظه ای تورو دیدم نمی دونم چی شد عاشقت شدم و تو عشق اولم هستی و اگه تو رو دست نیارم خودمو می کشم!

دختره می گه: من راجع به تو چیزای خوبی نشنیدم

پسره می گه: درسته من مشروب می خوردم، دعوا می کردم، شیراز!!!!! زیاد می رفتم اما عشق تو منو متحول کرد

دختره هم از این همه صداقت خوشش میاد وقبول می کنه و از اون روز به بعد شروع می کنن به روزی 12 ساعت تلفنی حرف زدن. تا اینکه بعد از دو هفته دختره با اشک و زاری به پسره زنگ می زنه و میگه یه خواستگار پولدار برام پیدا شده و اگه تو نیای خواستگاریم منو میدن به اون!

خلاصه پسرک هم بلند میشه میره پیش باباش و میگه من زن می خوام. باباش هم فکری می کنه و میگه به به پسر ما بزرگ شده الان 18 سالشه ، نکاح هم که سنت رسول خداست ، روزی هم اون میرسونه. تازه اگه زن ندیم یا میره معتاد میشه یا بلایی سر خودش میاره. خلاصه بلند میشن و میرن خواستگاری دختره. پدر و مادر دختر هم میگن درسته این پسر هنوز دیپلم نگرفته ، سربازی نرفته ، کار نداره ولی همینکه دخترم اونو می خواد کافیه.

اینجای  قصه رو داشته باشید...

اما بشنوید از خواستگار پولدار، خواستگار پولدار قصه ی ما پیرمردی هفتاد ساله بود که زنش به رحمت ایزدی رفته و از اونجایی که شنیده رویدر راحت زن میدن بلند شده و اومده به شهرمون که زوجه ای اختیار کنه. اما وقتی جواب رد رو از دختره می شنوه میره چهار خونه بالاتر و زن بیوه ای میگیره و می بره ولایت خودشون و در اونجا خبر رسیده که زن پیرمرد رفته تو کار غنی سازی اوقات فراغت جوانان و حسابی اسم و رسم رویدر رو بالا برده، دستش درد نکنه!

حالا برگردیم سر قصه ی خودمون...

خلاصه دختر و پسر ماشین می گیرن و میرن لار تا عقد کنن و از فرداش طبق رسم چندین هزار ساله ، دختر رو بر ترک موتور می نشونه و به مدت 100 روز هر روز عصر می رن روی تنب برکه. و حالا که دارم این قصه رو براتون تعریف می کنم خبر اومده که دختره حامله است و احتمال می دن بچه مال دوره عقدیه چون هنوز عروسی نکردن و چون ما هم آدم خوش بینی هستیم میگیم تو زمان عقدی درست کردن و خوشحالیم که خدا یه بچه به این زوج خوشبخت هدیه کرده.

قصه ی ما به سر رسید کلاغه هم به شما ربط نداره که به خونش رسید یا نه

شنبه 22 تیر ماه سال 1387
تقدیر

تقدیر برا من مثل یه طنابه که دور گردنم پیچیده شده و هر وقت یکم می خوام از حصار لعنتیش دور بشم فوری به گردنم فشار میاره ! و یکی هم هست پشت حصار تقدیر که هر لحظه که به این خط نزدیک می شم با یه چوب هی می کوبه به سرم و می گه : از محدوده تقدیر دور نشو ... از محدوده تقدیر دور نشو...

ما فقط می تونیم تا اون محدوده ای که تقدیر برامون در نظر گرفته انعطاف داشته باشیم و کاری که می خوایم انجام بدیم. بیشتر از اون دیگه نمی زاره

قبلنا یه جور دیگه فکر می کردم:
می گفتم تقدیر مثل یه رود خونه ست. یکی خودشو می زنه به آب و با جریان میره و میگه که تقدیر داره منو می بره . کسی هم که اینو نمی خواد بر خلاف جریان شنا می کنه و اگه خیلی قوی باشه به یه جایی می رسه.

می گفتم یه مرد باید با همه چیز بجنگه . باید بر خلاف جریان شنا کنه . نباید با زندگی بره باید زندگی رو با خودش ببره. با خودم می گفتم بیچار ه اونه که به اسم تقدیر بزاره همه اتفاقا بیافته

اما حالا وا موندم تو کار خودم. نمی دونم

شما چی میگین؟ تقدیر چیه؟ کدوم درسته؟ 

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387
امروز

امروز روز تولدمه!

هر چی سعی می کنم که احساس دیگه ای داشتم باشم نمیشه.

بازم همون روز معمولی با همون کارا و اتفاقی معمولی.فقط تنها موضوعی منو درگیر کرده اینه که آیا من واقعا ۲۲ ساله شدم؟
یعنی واقعا من به اندازه یه آدم ۲۲ ساله بزرگ شدم؟

وای چه احساس بدیه. کاش میشد برگردم به همون دوران بچگی با همون دغدغه های خودش. شکلات و بازی و کارتون و بدترینش امتحان مدرسه!

بدم میاد از اینکه بهم میگن حالا بزرگ شدی شیطنت نکن.سنگین و معقول باش

از اینکه باید تو فکر زندگی باشم.بخوام آیندمو بسازم و ...

کاش قبلش رهایی و بی قیدی رو تجربه می کردم

پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386
اعتراض

لطفا دیگه به من نگین که داره روز به روز بهتر میشه . آخه از چه لحاظ ؟ توسط کیا؟ دلتون خوشه ها!

بزار از اینجا حالیتون کنم

ایران پایین شهر جهانه و ما پایین شهر ایران . ما جایی زندگی می کنیم که هنوز توی کوچه پس کوچه هاش بوی تاپاله گاو و چاه فاضلاب بلند میشه . جایی که هنوز نه آب درست و حسابی واسه خوردن داره و نه برقی برای آرامش ، به جاش ما نشستیم وهی منم منم می کنیم!!

آقای رئیس !

امیدوار نیستم .  به آینده اصلا امیدوار نیستم .

وقتی دارم می بینم که دولت کریمه چطوری داره توی آینده ام پی پی میکنه . وقتی دارم حال و روز بچه های رویدر و جاهای دیگه رو می بینم ، خب چی می خواین بگم؟ لابد توقع دارین برم بالای منبر و بگم ما می توانیم؟! نخیر آقای رئیس !

بله بله شما هم حق دارین همه ی مسئولان حق دارند بشینید سر سفره و بخورید ! مال مفتی چه گفتی ( ضرب المثل خودمان است نه؟!)

 

 

 

 

سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386
خواهشمندم این پست رو تا آخر بخونید و نظر بدین!

وقتی کسی انتخاب می کند، باید پی تمامی مشکلات را به تنش بمالد .

طرف این جمله ی من قشر محترم فرهنگیان هستند که بیشترین میزان کارمندان را نیزدر رویدر به خود اختصاص داده اند.

 مردم مخصوصا والدین و دانش اموزان همیشه از این قشر ناراضی بودند .

در حقیقت حتی به نظر شخص بنده معلمین آنگونه که باید و شاید به وظیفه شان عمل نمی کنند و تا حد امکان از زیر بار مسئولیت به این مهمی شانه خالی می کنند و برای خودشان دلایل غیر منطقی می آورند.

از جمله دلایلی که آنها ذکر می کنند از این قرار است:

  • ما پشتوانه مالی خوبی نداریم و دولت نسبت به زحمتی که می کشیم حقوق کمی به ما می دهد
  • دانش آموزان انگیزه و رغبت به تحصیل کمی دارند دارند ، بنابراین نیازی به این نمی بیننیم که زحمت بیخود بکشیم
  • دست ها و مسائل پشت پرده در آموزش و پرورش که ما را نسبت به امر آموزش دلسرد می کند

فعلا فقط می خواهم راجع به این سه موضوع حرف بزنم و روشن کنم که چرا این دلایل غیر منطقی و غیر قابل توجیه هستند.

در مورد مسئله اول اینکه آنها  روزی که می خواستند استخدام شوند آگاهی کاملی از میزان حقوق خود داشتند و می توانستند قبول نکند ! ( اما من منکر این نمی شوم که حقوق معلمی تقریبا کم است اما دلیل خوبی برای توجیه کارشان نیست)

در مورد مسئله دوم من با یک مثال توضیح می دهم :

یکبار یه یک معلمی گفتم : بخاطر اینکه فلان معلم در امر آموزش کوتاهی کرد و حتی نتوانست کتاب درسی را به پایان برساند و من (بلکه تقریبا تمام همکلاسی هایم) هر چه تلاش کردم نتوانستم در امتحان نهایی نمره قبولی بگیرم  برای همین از آن درس متنفر شدم و ایشان در جواب گفت که این دلیل خوبی نیست و باید بیشتر تلاش می کردی !! در آن لحظه خنده ام گرفت و چیزی نگفتم اما  حالا میگویم که ای عزیز پس  چرا وقتی دانش آموزلن انگیزه ندارند و کمتر درس می خوانند شما تلاش بیشتری نمی کنید ؟!!! در ضمن آنها برای درس خواندن پول نمی گیرند این شما هستید که برای درس دادن حقوق می گیرید!!

در مورد مسئله سوم هم همه میدانند که این مسائل فقط در رویدر ما شدت بیشتری دارد و سنگ اندازی ها و کار شکنی های خود فرهنگیان رویدراست که امروزه گره خورده و گریبان گیر خودشان نیز شده است.

کاش فرهنگیان محترم می دانستند که این زندگی و آینده صدها آدم است که دست آنهاست و این فقط یه شعار نیست!

و در پاین نیز جا دارد از معلمین عزیزی که تمام تلاش خودشان را در راستای موفقیت هر چه بیشتر دانش آموزان بکار برده اند تشکر کنم

 

چهارشنبه 13 تیر ماه سال 1386
ما همیشه می تونیم انتخاب کنیم

همیشه و هر جا  هر اتفاقی که بیافته ، وقتی قراره با چیزی یا شرایطی مبارزه کنیم ، همیشه باید انتخاب کنیم. این انتخاب های ما هستند که شخصیت ما رو شکل میدن و در حقیقت ما بوسیله ی آنها تعریف میشیم.

وقتی ما انتخاب می کنیم دیگه نمی تونیم کسی یا چیزی غیر از خودمون رو مقصر بدونیم

کاش میشد بدونیم که :

همیشه میشه کار درست رو برای انجام دادن انتخاب کرد !

یکشنبه 10 تیر ماه سال 1386
در مورد وبلاگ

سلام !

بعد از حدود یک ماه من دوباره آپ شدم. خب چیکار کنم سرم شلوغ بوده . دنبال بدبختی هام بودم.یه سر تهران رفتم و الان هم اینقدر اعصابم خورده که می خوام سرمو بکوبم به دیفال!!!

اما چه میشه کرد دنیا در گذر است و باید ساخت و از این جور مزخرفا

 

بعد از گذشتن از این حرفا من یه آمار و ارقام  قشنگ در مورد  وبلاگ تو مجله ی همشهری جوان دیدم گفتم بد نیست شما هم بخونید و اطلاعات عمومی تون زیاد بشه

  • در عرض یک سال گذشته  تعداد وبلاگ های جهان از 2 برابر هم گذشته است
  • بیش از 75 میلیون وبلاگ در دنیا وجود دارد
  • هر روز 120 هزار وبلاگ جدید ساخته میشود ، یعنی 1.4 وبلاگ در هر ثانیه
  • روزانه 1.5 میلیون پست جدید در وبلاگ نوشته میشود ، یعنی 17 پست در ثانیه
  • 73 درصد کسانی که کامیپوتر شخصی دارند وبلاگ دارند
  • روزی 3 تا 7 هزار وبلاگ تبلیغاتی ساخته میشود
  • زبان فارسی جزو 5 زبان اول وبلاگ نویسی است
  • زاپنی ها بیشترین تعداد وبلاگ را دارند


یه مطلب جدید هم دارم که بزودی میزارم تو وبلاگ البته یکی دو روز صبر می کنم که این مطلب یکم جا بیافته!!

یکشنبه 13 خرداد ماه سال 1386
یه جور دیگه باید شروع کرد

 این توصیه رو همیشه از پدر و مادرهایمان شنیدیم که : "خوب درس بخوان تا در رشته ی خوب دانشگاهی قبول بشی تا در شرکت بزرگی استخدام بشی "

اما نکته ی مهم اینه که آیا دانشگاه یا تحصیل به ما یاد میده که ما چطوری پولدار بشیم؟ حقیقت اینه که مدرک تحصیلی نهایتا دست ما را در شرکتی بند می کنه ما در قبال گرفتن حقوق و مزایا و خودمان را به قیمتی می فروشیم . ابتدای امر شاید این کار خوب باشه و شما هم بتوانید مدارج ترقی رو طی کنید اما همونطور که میدونید زندگی خرج داره وقتی که پای فرزندان وسط میاد و آینده آنها و پس انداز و وام و مالیات و ... می بینید که جایی اشتباه کردین.

باید طرز فکرها رو عوض کرد، باید درست آموزش دید،

زندگی نیاز به ریسک پذیری داره وما فقط باید روی آنها میدیریت داشته باشیم .

دنیا عوض شده ، پدران ما نسخه ای برای ما می پیچند که حتی برای برای زمان خودشان قابل استفاده نبوده .

چرا هیچ وقت به ما نگفتند خوب درس بخوان تا شرکت بزرگی را بخری

پول قدرت است ولی قدرتمند تر از آن اشنایی با مسائل مالیست که نه در دانشگاه به ما می آموزند و نه در خانه.

پس بهتره خودمون دست بکار شیم و یه جور دیگه شروع کنیم

چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386

ما میتوانیم هر آرزویی داشته باشیم اما زندگی سخت است . جبران ناپذیر و غمناک . تو سعی داری چه به من بگویی : اینکه مردم سعی دارند یکدیگر را محکوم کنند؟ هیچ کس مرا نخواهد فهمید و این وجهی از زندگی من است!!

سه شنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1386
روزمرگی

یکی از بدترین اتفاقاتی که برای ادم در راه پیشرفت می افته عادت کردن به زندگی روز مره است . اینکه بعد از مدتی به یک نوع یکنواختی برسی و نخواهی از محدوده اون بیرون بیایی.

این اتفاق برای ما که تو جامعه کوچکتری قرار داریم و از لحاظ اینکه تنوع زیادی در نحوه برخورد و تعامل با افراد نداریم سریعتر رخ میده.

 من هم که الان این حرف ها رو میزنم دچار یک روزمرگی مزمن شدم و تقلا می کنم که از این حالت در بیام. برای من و خودتون دعا کنید

 

دوشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1386
متفاوت بودن

ریسک متفاوت بودن را بپذیر اما سعی کن بودن جلب توجه متفاوت باشی

هر چند که این حرف یه شعاره اما باز شعار قشنگیه.

انیشتین هم دو کلمه میگه:Think different

یعنی اینکه متفاوت فکر کن!

که به عقیده من متفاوت فکر کردن مرحله ی اول متفاوت بودنه

 

دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386

جامعه انسانا حالمو بهم زد به کوه و دشت زدن چاره نیست

چه راهی هست بفهمونی به بشر نابینا وقتی هیچ اشاره نیست

تولد مصرف مرگ انسانا میان میرن فایده چیست

تفکرات پوچ، اعمال بیهوده کارنامه زندگیست

فشار، عکس العمل منحرف، مقصد غلط، نا امیدی، ریا

رهایی تو اینه، سعادت اونجاست، افق زیباست، فرزند بیا

رنگ هر چیز جدید که شنید گرفت این اعجوبه

مگه می شه احترام گذاشت به این شخص که بیفکر گفت این بده و اون خوبه

منم یه زمانی در جستجوی.... نه پول اومد و سخت شد

دنبال چیزی که لمس نمی شه رفتن اخ شد، کنجکاویها رفع شد،

بی رحمی به نفع شد، متافیزیک حرف شد

نیرو برای منفعت صرف شد، هر چی سود نداشت طرد شد

با چرخه فلک بازی کرد این و انسان و هر بازی کرد برد

هیچوقت نداد اگه هم داد عوضش رو گرفت خورد

حیوون باطنشو چروند، فطرت ایزد از دل ربود

امانت رو گرفت، جنبه نداشت، از آن خود کرد ربود

دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
از کسی توقعی نداشته باش

شما می دونید کار بی منت یعنی چی؟

چیزی که من خیلی کم در جامعه کوچک و به اصطلاح فرهنگی مون می بینم

همه در قبال کاری که برای کسی انجام میدن توقعی دارن و در حقیقت اگر برای شخصی کاری می کنن فقط به این منظوره که بتونن بعدا بگن : به اون نشونی که اون دفعه …

اما مهم تر از اون دوستی هاست که از روی غرض و نیت شکل میگیره و بخاطر منافع احتمالی که ممکنه به شخص برسه این رابطه ها ایجاد میشه

یکم عاقلانه تر فکر کنیم همه ی زندگی که داد و ستد و سود و زیان نیست.امیدوارم اگر کاری می کنیم فقط برای کمک باشه فقط برای دل خودمون باشه.

 

یکشنبه 27 اسفند ماه سال 1385
سلام

خودم می دونم خیلی دیر آپ شدم

دلیل موجه دارم . مریض بودم . نامه ی دکتر هم دارم ایناهاش!!

دو هفته سرما خوردگی دیگه نوبره والا. تو این هیر و ویری دوستام هم اومدن و یه هفته دربست در خدمتشون بودم. البته ایت حرف من دال بر گلایه نیست اونا سرورن (‌این هم واسه اینه که اگه به وبلاگم سر زدن شرمنده نشم ! )

به رویدر امیدوار شدم . دوستام از اینجا خوششون اومد مخصوصا چورستان.

می پرسین دوستانم کجایی هستند؟ خب یکی یزدی یکی نجف آبادی و یکیشون هم لاهیجانی. ما رو دعوت کردن یه سر بریم . هر کی پایه هست یه نظری بده تا تو لیست جاشون بدم

پنجشنبه 17 اسفند ماه سال 1385
عزیز عزیز ما بود

همه ی ما عزیز گنا رو می شناختیم. مطمئنم که همه هم اونو دوست داشتیم.

ماجرای آشنایی من و عزیز به سالها قبل بر میگرده . وقتی که ما تازه ایران اومده بودیم و من کلاس سوم دبستان بودم . عزیز میومد خونه ی ما و با داداشم که اون وقتا 5-6 ساله بود فوتبال بازی میکرد. بعد از بازی ازش می خواستیم که ترانه بخونه و اون آهنگ " مادر ز سحر " رو می خوند صدای خیلی خوبی هم داشت.بعد از اینکه توپه پاره شد عزیز هم خونه ی ما نیومد.

چند سال بعد با چند تا دوستام بودم که عزیز رو دیدم . فوری به طرف من اومد و سراغ برادرمو گرفت . تعجب کردم که چطوربعد از این همه سال یادش مونده .

زمان می گذشت و کم بیش عزیز رو می دیدم تا اینکه یه شب تنها خونه بودم که دیدم عزیز صدام میزنه . در حیاط باز بود و اون دم در هال ایستاده بود ازش خواستم داخل نیاد

 گفت: نیام؟

 گفتم: نه

اصلا بهش نمی رسیدن بدنش پر از زخم بود و دستاش رو هم بسته بودند. رو به من کردو گفت: بچه ها منو می زنند

کفتم: کیا؟            

گفت: فلانی و فلانی. تو دعواشون می کنی ؟    

گفتم: آره             

گفت: داداشت کجاست؟          

گفتم: رفته بیرون         

گفت: صداش بزن              

و من صداش زدم -این کار همیشگی اش بود – پرسیدم چرا دستاتو بستند     

گفت: آخه سنگ زدم            

گفتم: این کارو نکن و اون چیزی نگفت . خواستم دست به سرش کنم واسه همین کافی بود بهش می گفتم تو ده بازیه و اون می گفت بین کدوم تیم و دوتا تیم رو اسم می بردی و اون میرفت . منم همین کارو کردم و اون رفت.

این اواخر هم سر عروسی برادر دوستم دیدمش . گوشه ای نشسته بود و بچه ها اونو میزدند. با تعجب و ناراحتی به اونا نگاه می کرد و می گفت چرا می زنید؟ رفتم جلو و مانع شدم از بچه ها پرسیدم چرا اونو می زنید گفتند خودشو خیس کرده . دلم پیچید . وقتی اون چهره ی واقعا معصوم رو دیدم اشک تو چشمام حلقه زد. موقع جشن همه می رقصیدند و عزیز هم داشت برای خودش می رقصید . یکی بهش میگفت : عزیز معلق بزن و اون معلق می زد. یکی می گفت: عزیز رو دست راه برو و اون سعی می کرد این کارو بکنه . یکی دیگه می گفت ادا در بیار و اون دل هیچکدوم رو نمی شکست .

شب بعد از اینکه از عروسی برگشتم خیلی تو فکر بودم و دلم براش می سوخت . تا اینکه یک ماه بعد از اون ماجرا خبر دار شدم که عزیز فوت شده . خیلی متاثر شدم و گفتم " ما لیاقت نگهداری از اونو نداشتیم برای همین خدا اونو برد جایی که لیاقتشو داشت "

دوشنبه 14 اسفند ماه سال 1385
نا امید و افسرده

اکثر جوانان امروز نا امید و افسرده هستند دلیلش هم اینه که جامه نمی تونه خواسته های اونا رو برآورده کنه .

ما جوانان دوست داریم که محترمانه با ما برخورد بشه.

دوست داریم که به حرفهای ما گوش بدن.

دوست داریم منطق ما رو بپذیرن

اینها همه حق ماست .

این حق ماست که شرایطی برامون فراهم بشه تا بتونیم خودمونو اثبات کنیم

خیلی از استعداد ها و پتانسیل های ما داره رو به خاموشی میره اونم فقط به خاطر اینکه بعضی ها حاضر نیستند یه تکونی به خودشون بدن و حداقل به اون چیزی که اسمشو میزارن وظیفه عمل کنن

 

جمعه 11 اسفند ماه سال 1385
خودت را تعریف کن!
نمی دونم چرا این چند روزه دستم به نوشتن نمی ره . مطالبی برای گفتن دارم اما احساس می کنم که شنونده ندارم . حالا شاید به زودی دست به قلم ( در واقع دست به کیبورد!) شدم و یک سری حرفا که تو ذهنم مونده بیرون بریزم
.....................................................................
.........................................................................
...............................................................................

و اما در قسمت چپ و بلاگ لینک های بسیار زببایی هست که دیدنش خالی از لطف نیست!!
شاید شما بازدید کننده عزیز کمتر بهش پرداخنتین یه سری بزنین و نظرتونو بگین
جمعه 4 اسفند ماه سال 1385
هدف !

مهمترین تصمیمی که آدم تو زندگیش می تونه بگیره انخاب هدفه. هدفی که برای اون تلاش کنه و برای رسیدن به اون خیلی چیزا رو تحمل کنه و این همون چیزیه که شخصیت های تاریخی رو میسازه

من خودم زندگینامه خیلی از بزرگان و افراد موفق رو مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم تنها کاری که اونا کردن انتخاب درست هدف و جا نزدن تو مسیری که قدم گذاشتند.

حالا یه سوال چرا ما نمی شیم ؟      جواب اینو بزار با یه مثال بدم

یه روزی از یه عزیزی پرسیدم که هدفت تو زندگی چیه؟ در جوابم گفت : هدف من اینه که گواهینامه پایه یک بگیرم و بشم شوفر تریلی!!

از یکی دیگه همین سوال رو پرسیدم گفت : تنها هدف من رسیدن به معشوقه هست !!

مهم : گاهی وقتا اونقدر به فکر رسیدن به هدفمون هستیم که موضوع اصلی رو فراموش می کنیم  اول باید حرکت کرد تا رسید

نتیجه : آدم هر چه هدفش بزرگتر باشه متقابلا تلاشش بیشتر میشه و حتی اگه به تمام اون چیزی که می خواست نرسه باز هم آدم موفقی خواهد بود 

چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385
تصمیم !

به نظر من تصمیم گیری مهم ترین مشغله ی فکری هر شخصیه . مطمئنا هر کدوم از ماها تو زندگیمون چند تصمیم و حیاتی گرفته ایم. ولی نکته مهم اینه که تا چه حد این تصمیمات درست بوده . گاهی وقتا مدت زمان زیادی طول میشکه تا یه شخص به نتیجه برسه و اگه جواب اونجوری نباشه که از ابتدا می خواست کلی وقت از دست رفته و در بعضی مواقع جبران آن هم غیر ممکنه. پس همیشه هواسمون باشه چی می خوایم انجام بدیم

مهم : گرفتن یک تصمیم سریع و قاطع در بعضی مواقع خیلی بهتر از اینکه مدت ها آدم بر سر دو راهی بمونه.

یکشنبه 22 بهمن ماه سال 1385
خیلی مسخره است

گاهی وقتا از یه چیزی خوشت نمیاد اما به خاطر رو در بایستی اون کارو انجام میدی. چی میشه اگه آدم رک حرف هاشو بزنه؟

خیلی تو وقت صرفه جویی میشه. اصلا میدونید چقدر از عمر ما صرف تعارفات بیخودی و مقدمه چینی میشه. آخه چرا  این چیزا باید جزو ملزومات و مرسومات ما باشه؟

خنده داره یعنی من خنده ام میگیره وقتی واسه یه کار کوچولو کلی از وقتت رو صرف این چیزای بی ارزش می کنی.

بعضی ها لابد میگن عرف اینجوری میگه. عرف چیه ؟ عرف کیه !؟ مگه خود ما نیستیم؟؟