X
تبلیغات

اسطوره

باد می ایستد در چشم های باز

همیشه با چشمای باز میخوابم

خانواده و دوستام مسخرم میکنن

اما من مشکلی ندارم

دوست دارم با چشمای باز بخوابم

و با چشمای باز هم از دنیا برم

خیلی بده آدم چشم بسته از دنیا بره...

کمک نخواه

دقیق یادم نمیاد

فکر کنم یه فیلمی بود

به دخترش میگفت:"اگه جایی به مشکل برخوردی هیچوقت نگو کمک!

چون هیچکس به دادت نمیرسه

توی اینجور مواقع بگو آتیش!!

همه برای خاموش کردن آتیش میان

چون اونموقع پای جون خودشون هم میاد وسط!"

آدما کمک میکنن ولی فقط جاهایی که پای منفعت خودشونم وسط باشه


پل اتصال

توی تاریکی شب رفتم قبرستان.تنها بین قبرها قدم زدم.برخلاف تصورم اصلا ترسناک نبود. به قبرها نگاه کردم. چقدر آروم، چقدر بی صدا، همه کنار هم خوابیده بودن.هیچکدوم حسودی نمیکردن.هیچکدوم به هم دروغ نمیگفتن.هیچکدوم غیبت نمیکردن هیچکدومشون باهم دشمنی نداشتن...

عجیبه فقط ما زنده ها هستیم که توی جای خودمون تنگیم. کینه و نفرت داریم.حرص میخوریم با همه لج میکنیم غم میخوریم.هیچوقت به خودمون نمیگیم اخرش که چی؟!

مرگ عزیزان یه یاددآوریه.یه تلنگره، که دوباره یادمون بیاره چیزی رو که ماها هی فراموش میکنیم. اینکه خوب زندگی کنیم.بفهمیم زندگی فقط امروز رو فردا کردن نیست.زندگی فقط لحظه هاییه که می خندیم که عشق می ورزیم که شادیم.بقیش فقط گذران عمره

این تلنگرهای سخت میان که ما دوباره به معنیش پی ببریم امیدوارم این  تلنگر ها بیهوده نبوده باشن!


درگذشت عمو خرم رو به بابا احمدم و میلاد جان و بچه های گلش و خانواده داغدارش تسلیت میگم

همچین فوت عماد براندیش عزیز که به همون اندازه قلبمو لرزوند رو به خانواده محترمش تسلیت میگم

و فوت خواهر صبورمان فاطمه جعفری رو به دوست عزیزم جاوید و خانواده صبورش تسلیت میگم


پ.ن:میگن آدما دوبار میمیرن یکبار وقتی که آخرین نفس از بدن خارج میشه و بار دوم وقتی که آخرین نفر اسمی ازش میبره و بعد برای همیشه در یادها گم میشه.نذاریم بار دوم اقلا بزودی اتفاق بیوفته

مسافرکش ها به بهشت نمی روند 4

رانندهه عین دیوونه ها میروند

سر پیچ بدون توجه به ماشین مقابل سبقت خطرناکی گرفت

نزدیک بود هممونو به کشتن بده

اما عین خیالش نبود

چند دقیقه بعد عکس این قضیه اتفاق افتاد

ماشینی که از روبرو میومد یه سبقت خیلی بدی گرفت

راننده ما عصبانی شد و بوق ممتدی زد و کلی هم فحش داد

بعد رو به من کرد و در حالی که از عصبانیت داغ شده بود گفت:

همچین راننده هایی رو باید بگیری دوتا کشیده بزنی توی گوششون تا آدم شن!!

منم گفتم دقیقا!!!

سایز

یه آقای چاقی وارد بوتیکم شد

دست گذاشت روی یه تی شرت اندامی که تابلو بود اندازش نمیشه

بهش گفتم این برات خیلی تنگه

گفت نه خوبه اندازمه

گفتم این اصلا توی تنتم نمیره

گفت حالا برم بپوشمش!

من خیلی حرصم گرفت که یه آدم چجوری میشه سایز خودشو ندونه!؟

بعد به خودم فکر کردم

به اینکه منم خیلی موقع ها اندازه خودمو نفهمیدم

گاهی کارایی کردم که بیشتر از حد و اندازم بوده

و گاهی کمتر از اون

اینکه آدم اندازه لباسشو ندونه کم ضررترین کاره

تا اون آدم از اتاق پرو بیرون اومد من به نتیجه رسیده بودم

دیگه عصبانی نبودم بخاطر اون تی شرتی که داشت توی تنش منفجر میشد

دریغ از پارسال...

سال کهنه غمگین و ناراحت نشسته بود.سال نو که دنبالش میگشت دید که اون یه گوشه برای خودش کز کرده .رفت پیشش و سعی کرد بهش دلداری بده و گفت:غصه نخور دوست من،این رسم زمونه ست یه روزی هم میاد که من باید برم و جامو به یه سال دیگه بدم.سال کهنه آه سردی کشید و گفت:درد من این نیست رفیق،درد من از اینه که مردم توی سال من خیلی سختی کشیدن.خیلیا از کار بیکار شدن،خیلی از مردم سرشونو گشنه روی بالش گذاشتن.خیلی از پدرا شرمنده زن و بچه هاشون شدن.خلاصه کنم "نا"شون رفت تا نانی سر سفره ببرن.درد من اینه که مردم از سال من به عنوان سال سیاه یاد کنن و هروقت اسمی از سال من بیاد حس بدی بهشون دست بده.این منو غمگین میکنه.سال نو اینو که شنید دستی روی شونه سال کهنه زد و گفت:میدونی رفیق شاید الان همینی که گفتی باشه اما چند مدت که بگذره و بفهمن قرار نیست اوضاع از اینی که هست بهتر بشه و بلکه بدتر هم خواهد شد، اونوقته که همه می فهمند که سال گذشته چقدر خوب بوده و قدرتو میدونن.این روال همیشگی اینجا بوده و خواهد بود... پس بیخود غصه نخور بیا باهام دست بده بریم سر مراسم که سالو تحویلم بدی.سال کهنه سال نو رو در آغوش کشید و دوتایی رفتن برای تحویل سال...

تلنگر

خواب عجیبی بود.مبهم و تاریک و خاکستری.اما در عین پیچیدگیش فضای ساده ای داشت.فقط من بودم و دو نفر دیگه.داشتن پرونده اعمالمو نگاه میکردن.یکیشون پوشه مو باز کرده بود و همینطور نگاه میکرد و هی سرشو تکون میداد.بهم گفت گناهات ثواباتو که می سنجم فکر نمیکنم بتونی قبول شی! اگه همین پرونده مال یکی دیگه بود شاید میتونست اما برای تو کافی نیست! گیج شده بودم درک نمیکردم منظورش چیه.چرا یه پرونده مشابه برای نفر دیگه ای کافیه ولی برای من نیست. قبل از اینکه بخوام حرفمو بهشون بزنم جوابمو دادن.انگار میتونستن فکرمو بخونن.اون یکی که پرونده ام دستش نبود گفت:چرا شما آدما* فکر میکنین همش به نماز خوندنو ثواب کردنه؟به چیزای دیگه ای هم هست! به تو استعداد و پتانسیل  بیشتری دادن همینم کارتو سخت تر میکنه.اگه از اونا استفاده بیشتری کرده بودی قبول بودی!عجیب بود فکر اینجاشو نکرده بودم.مگه اینام حساب میشه؟!

دست و پام یخ کرده بود.توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم.یهو از خواب پریدم تا بیدار شدم صدای اذان صبح بلند شد! چرا دقیقا تا بیدار شدم باید اذان بگه؟آیا اینم به خوابم ربط داره؟یه چند دقیقه ای هنگ بودم.اشک چشمام داشت در میومد.بعد رفتم وضو گرفتمو نماز خوندم.اونقدر درگیر این اتفاق بودم که دیگه نتونستم بخوابم...

نمیدونم شاید همه ی این خواب ساخته افکارم باشه(هرچند این چیزا توی بیداری اصلا به فکرم خطور هم نمیکرد).شاید اذان گفتنِ بعد از بیدار شدنم اتفاقی بوده باشه.نمیدونم.شایدم واقعا یه پیامی داشت...

ولی من باورش کردم و همین برام کافیه.مهم نیست واقعی بوده باشه یا توهم.همینکه تونست یه تلنگری باشه و اقلا برای یه مدت دیدمو به خودمو دنیام عوض کنه کفایت میکنه.

*وقتی گفت "چرا شما آدما..." اولین چیزی که توی خواب اون لحظه به ذهنم رسید این بود که پس شماها چی هستین؟!


پ.ن:نمیتونم قبول کنم آدم وقتی خوابه همش توی سرشه و ذهنش همه خوابا رو می سازه!

کوروش

همیشه توی بازار میگرده،همه ی بازاریا میشناسنش.یه زمانی شر بود. اما خب شریش مال قبل بوده و من اون روزاشو ندیدم الان خیلی آرومه.بعضیا میگن از وقتی تصادف کرده دیوونه شده.اهالی بازار خیلی مسخرش میکنن و سربسرش میذارن. ولی من هیچ وقت دیوانه بازی ازش ندیدم.فقط میاد یه چرخی توی بازار میزنه و میره.با همه هم خوبو مهربونه.وقتی به کاراش دقت میکنم می بینم خیلی نرماله.اما میدونین که،اگه همه یه نفرو دیوونه یا خل و چل فرض کنن دیکه کسی نمیاد در این مورد تجدید نظر کنه.هر وقت میاد تو بوتیکم باهاش عادی رفتار میکنم.سعی می کنم بدون هیچ پیش زمینه ای باهاش برخورد کنم.اونم از این نوع رفتارم خوشش میاد.فکر کنم یجواریی باهم دوست شدیم...

پ.ن:چند بار شده همین پیش زمینه ها باعث شه واقعیتو اونجوری که هست نبینین؟!

سناریو های ناتمام

با خودم فکر میکنم آدمی هر لحظه ممکن است بمیرد،همینطور ناغافل! حتی حین تایپ این مطلب، پیش از آنکه به پایانش برسانم.اگر بمیرم تکلیف این مطلب چه میشود؟تکلیف حرفی که ادا نشده ،کاری که تمام نشده است چه میشود؟در زندگی ام هزاران کار تمام مثل این مانده است که باید انجام دهم که بدون آنها وجود من در این دنیا معنایی نخواهد داشت.گمان نمیکنم زندگی ام را به آنجایی رسانده ام که نقشی در این جهان ایفا کرده باشم .اینکه داستانی شده باشم که میتواند به اتمام برسد و باز با این اوصاف ممکن است این داستان ناتمام خاتمه یابد.این فکر کلافه ام می کند.با عقلم جور در نمی آید.آدم ها مهره ی بازی نیستند که هروقت دلشان بخواهد آنرا از بازی بیرون بیاندازند!

من درونی ، من بیرونی

یه روزی خواهرم یه حرفی بهم زد تو ذهنم موندگار شد.گفت: "هیچکس تورو اونجوری که هستی نمی شناسه" راست هم میگه

ما هر چقدر هم شبیه اطرافیانمون باشیم توی خودمون یه موجود ناشناخته ایم.موجودی هستیم که درون تاریکی غار افکارمون زندگی میکنیم و کسی رو هم به داخلش راه نمیدیم.حرفامونو میکشیمو می بلعیم تا توی این تاریکی دوام بیاریم.حاضر نیستیم از این غار بیرون بیاییمو اونی که هستیمو به دنیا نشون بدیم.همیشه نگران اینیم که مبادا حقیقت افکارمون کسیو برنجونه مبادا سوء برداشتی بشه مبادا رفتاری نشون بدیم که نظر مثبت دیگران راجع به ما عوض بشه.چقدر دردناک و ترسناکه این فکر که اطرافیانمون کسی نیستند که نشون میدن.اینکه این لبخند و محبتی که نثارمون میشه فقط تظاهر باشه!اینکه به ظاهر تایید بشیم و در باطن تحقیر!

چند بار شده حرفمونو بخوریم؟خلاف عقیدمون نظر بدیم؟چند بار خودمون نبودیم؟!

من همیشه سعی کردم رک باشم. سعی کردم خود واقعیم باشم.وقتی از چیزی خوشم نمیاد بگم،تظاهر نکنم.وقتی حرفی دارم بیان کنم. چوبشم زیاد خوردم.بارها گفتن مغرورم گفتن نرمال نیستم.بلاخره اینها تبعات خلاف جریان شنا کردنه.من دنبال رضایت دیگران نبودمو نیستم هیمنکه خودم از خودم رضایت داشته باشم همینکه اصولمو حفظ کنم برام کافیه.اصولی که شاید برای دیگران غیر اصولی باشه.


پ.ن:هرکسی توی زندگیش یه اصولی داره،پایبندی یا عدم پایبندی به اونا بیانگر اینه که شخصیتت قویه یا متزلزل!

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>

X
تبلیغات