معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 6 تیر ماه سال 1388
در بندر...

تاکسی: توی تاکسی نشسته بودم و راننده داشت از روزگارش گله می کرد . همینجور که حرف می زد یهو ساکت شد و بعد از چند ثانیه مکث گفت که زندگیه دیگه.هر جوری هست باید باهاش کنار اومد و گفت حکایت ما حکایت همون مردیه که می افته توی چاه! یکی از کنار چاه رد می شده.اون بنده خدا رو می بینه و بهش میگه می تونی صبر کنی برم طناب بیارم؟ ته چاهی هم در جواب میده اگه صبر نکنم چیکار کنم؟؟!!!! 

 

ساندویچی: یه جایی توی بندر خودمون یه ساندویچی هست که با همه ی ساندوچی ها فرق داره. دلیل تفاوتش هم اینه که هر سه نفری که اونجا مشغول کار هستن کر و لالن!!با این وجود اصلا مشکلی برای چرخوندن اون مغازه ندارن و اتفاقا مشتری های زیادی دارن و کارشون هم خیلی خوبه.دفعه اولی که رفتم (همون یه بارو بیشتر نرفتم)خیلی تعجب کردم که دیدم بدون هیچ احساس محدودیتی یه زندگی عادی می پردازن.قابل توجه ما بی عرضه های سالم!!  

باید واقعا بهشون یه ایول درست و حسابی گفت.راستی اگه می خواین آدرسشو بدونین دقیقا یادم نیست اما یه جایی بین فلکه یادبود و جهانباره.از من می شنوین گذرتون افتاد حتما یه سری اونجا برین.ضرر نمی کنین 

 

ورود ممنوع: امروز داشتم میومدم مجتمع ستاره جنوب که یه چیزی توجهم رو جلب کرد.روبروی مجتمع.گلاب به روتون یه سرویس بهداشتی عمومی هست.اما نکته جالب اینه که جلوی سرویس مردانه با تیتر درشت نوشتن: ورود معتادین ممنوع!!

یکشنبه 31 خرداد ماه سال 1388
جزییات پادگان ما

سوغات دریا: محل سنگر ما نزدیک دریاست و بچه ها اوقات بیکاری رو کنار ساحل قدم می زنن. تازگی متوجه شدیم همه ی قوطی های رانی که به ساحل اومده مصرف شده نیستن، بعضی هاشون سالم و دست نخورده هستن و البته تاریخ هم دارند! اینها همون رانی هایین که چتربازها در مواقعی که مجبور میشن به دریا می ریزن و بعد از مدتی به ساحل می رسن. تو همین دو سه روز گذشته که دریا خیلی بخشنده بود بچه ها 50-60 عدد رانی رو از دریا گرفتن و زدیم به رگ، جاتون خالی!!  

 

کلاغ: من تا حالا تو منطقه جنوب کلاغ ندیده بودم و اصلا فکر هم نمی کردم که این موجودات بد ذات که دل خونی ازشون دارم(پایین براتون میگم که چرا) در جنوب کشور زندگی کنن.اما مثل اینکه پادگان ما فرق داره!همین الان که دارم این مطلب رو می نویسم هشت کلاغ بدقواره دورهم نشستن وصداشون رو به رخ همدیگه میکشن.آخه یکی پیدا نمیشه به اینا بگه ساعت 5 صبحه برین کپه مرگتون رو بزارین مردم آزارها! شیطونه میگه برم بگیرمشون همچین پس کله ای بزنمشون که صدای سگ بدن!!  

 

جهش یافته یا از نسل منقرض شده: از کلاغای پادگان گفتم حیفه که از موش های غول آساش نگم.اینا اینقدر بزرگن که فکر کنم گربه رو به عنوان میان وعده می خورن و اصلا بدشون نمیاد بریزن سرمون و کشان کشان ببرن به سمت چاه فاضلاب و در اونجا دلی از ازای سرباز بخت برگشته دربیارن.فیلم جونده رو دیدین؟! یه چیزی تو همون مایه ها!! 

 

زرشک پلو با مرغ: ظهر بود و من سر پست نگهبانی بودم.چون می خواستم بعد از پست تو شهر برم،ناهارم رو آوردم که در حین پست دادن بخورم.همیکنه در بطری دوغ رو باز کردم تمام محتویات دوغ رو لباسم پاشیده شد و من خیلی خونسرد بطری رو انداختم جلوی پام و چند بار لهش کردم و شوت کردم اونور. در همین اثنا بیسیم صدا زد و من اجبارا به سمت بیسیم رفتم.تو همون لحظه کلاغ بد ذات کذایی سر رسید و ران مرغ را بر دهن برگرفت و زود پرید، و بر تیر برقی نشست در راهی!! خواستم برم زیر تیر برق و پاچه خاریش رو بکنم و بگم ایول تریپ مشکی یه دهن برامون بخون ببینم صدات هم به رضا صادقی شبیه یا نه.بعدش هم گفتم نه میرم نصیحتش می کنم و میگم غذای سرباز خوردن نداره بیا و مردی کن و پسش بده. تو همین فکرا بودم که ماشین تعویض پست اومد و من با شکم گشنه راهی شهر شدم

سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1388
عبرت

۱. خیس عرق شده بودم.هوا هم به شدت گرم!عصبانی هم بودم و داشتم زمین و زمان و به می دوختم.پسر هفت-هشت ساله ای رو دیدم یه گوشه تو سایه نشسته و کنارش یه گونی پر از قوطی های خالی نوشابه بود.معلوم بود از صبح تا حالا مشغول جمع کردنش بوده.گونه هاش کاملا قرمز شده بود و بی رمق نشسته بود با خودم گفتم :ببین در تمام دوران کودکی ات به اندازه یک روز این بچه تو گرما نبودی!! 

نوشابه ای که تازه باز کرده بودم به اصرارم از من پذیرفت و من لبخندی به زندگی زدم و رد شدم . 

 

۲ . یکی از بچه ها سر پست نگهبانی حالش بهم خورده بود و دکتر براش نوشته بود که تا حالش خوب نشده پست نده. باخودم گفتم کاش من جای این پسر مریض شده بود و در عوض یه چند روزی استراحت میکردم. 

چند وقت بعد متوجه شدم اون پسر تومر مغزی داره و نمی دونسته! واقعا خدارو شکر کردم که جای خودمم!!    

  

۳.با پدرم نشسته بودم داشتم ازش انتقاد می کردم که چرا پول بهم نمیده که برم یه گوشی موبایل آخرین مدل بخرم یا یه سفر با دوستام شمال برم و خوش بگذرونم.پدرم گفت: من از بچگی یتیم بودم. یه شب هممون گرسنه بودیم من که کوچکتر بودم رفتم پیش مادرم و گفتم غذا می خوام.اون دستی به سرم کشید و گفت امشب هیچی برا خوردن نداریم سعی کن بخوابی . من بهش اصرار کردم .ناگهان دیدم که مادرم اشکاش جاری شد.اون شب مادرم تا صبح گریه کرد... و من با خودم عهد بستم اگه از گرسنگی بمیرم هیچوقت طلب غذا نکنم که شاید نباشه

بعد ادامه داد و گفت تو تو زندگیت هیچ کاستی نداشتی و الان هم هر چی بخوای بهت میدم اما نمی دونم کی اون درس مهم که از  زندگی گرفتم تو هم بگیری و من فقط سکوت کردم...

یکشنبه 11 اسفند ماه سال 1387
چقدر زود دیر می شود...

روز پنجشنبه بود . ساعت حدودا ۲ ظهر میشد و من کلافه از اینکه نیم ساعت سر دوراهی رویدر وایسادم و ماشین گیرم نیومده که یه ماشینی جلو پام ترمز زد. راننده با لحنی مودبانه سلام کرد و سوار شدم.مرد جوان نگاهی به من انداخت و گفت میدونی ما با هم همکلاسی بودیم؟ و من متعجبانه بهش خیره شدم . آره حق با اون بود!.جالب اینجا بود که اصلا نشناختمش. اون ادامه داد که ما سال اول بیرستان همکلاس بودیم و از اون زمان هشت سال میگذره.با شنیدن این حرف مخم سوت کشید. هشت سال؟!!

از حالش پرسیدم میگفت ازدواج کرده الان هم مشغول کاره. از بقیه بچه ها پرسیدم که حالا چه می کنن و همه به نوعی به سروسامانی رسیده بودن و من وامانده به خودم نگاه کردم

واقعا چرا اینقدر زود دیر می شود؟...

دوشنبه 14 بهمن ماه سال 1387
مرد و صدف

این داستانو که خوندم منو خیلی به فکر برد ....

بهتره که چیزی نگم و فقط پیشتهاد کنم که داستانو بخونید!!

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد."

یکشنبه 10 آذر ماه سال 1387
زندگی ادامه داره

زندگی می گذره بدون اینکه ما رو به مقصدی برسونه. بدون اینکه ما رو به یاد خودمون بیاره. بدون اینکه باعث بشه یه لحظه به این موضوع فکر کنیم که فردا قراره چی بشه. 

عادت کردیم دنیا رو از چشم دیگران ببینیم . عادت کردیم که جای هر کسی باشیم جز خودمون . واسه همینه که ما آدما داریم روز به روز از هم دورتر میشم و البته متنفر تر از روز قبل. تعامل اجتماعی وجود نداره و تنها چیزی که هست تحمل اجتماعیه! 

یادمون رفته اگه برای همه نقاب می زنیم حداقل اونو تو تنهایی برداریم. ما یادمون رفته مفهوم زندگی رو ولی به هر حال زندگی همچنان ادامه داره ...

سه شنبه 28 آبان ماه سال 1387
و اینچنین شد که شد

سلام بچه ها

مرخصی تموم شد و من چیزی ننوشتم ولی خوب الان براتون می گم که داستان سربازی به کجا کشیده شده: 

خودمونو بندر معرفی کردیم و با هر زور و تقلایی بود بندر موندگار شدیم. قراره که به عنوان اپراتور کامپیوتر مشغول به کار شم اما تو این چهار پنج روزه تنها کاری که کردم بیگاریه!! البته اینم یه نوع خدمته چه فرقی می کنه؟ ( از روی دماغ سوختگی اینو دارم میگم) 

تازگیا سعی می کنم به ذهنم فشار نیارم آخه هر چه بیشتر آدم فکر کنه بیشتر حرصش در میاد که چرا اینجوری شد و چرا اونجوری نشد. برا همین اگه می بینین مطالبم محتوا نداره به خوبی خودتون ببخشید( یه جوری میگه محتوا انگار قبلنا عقاید فلسفی دکارت رو تحلیل می کرده!!). 

چهارشنبه 15 آبان ماه سال 1387
در بوشهر

سلام بچه ها  

اول از هر چیز از شماها معذرت می خوام که دیر آپ می کنم.آخه نمیشه دیگه... 

خب به سلامتی آموزشی تموم شد ؛(البته یه ماه پیش) الان هم که دارم براتون می نویسم تو بوشهر هستم . یه ماه هم اینجا آموزش دیدیم البته از نوع تخصصی در تیپ ۲۱۴ تکاوران!!! حضرت امیر (ع) که اینم فردا قراره تموم بشه و به امید خدا بریم تنب بزرگ یا ابوموسی خدمت کنیم! 

از اواخر هفته پیش تا الان مدام داره بارون میاد و هوای توپی شده جاتون خالی!  

از فردا به مدت یک هفته مرخصی داریم که بیام رویدر بیشتر براتون حرف می زنم 

جمعه 5 مهر ماه سال 1387
مرخصی شهری

سلام  

اوه ... 

بلاخره یه مرخصی شهری گرفتیم و فرصتی شد بیام و چند کلمه ای بنویسم.   

 اینجا تنها چیزی که منو ناراحت می کنه نه دلتنگیه و سختی سربازی. اینه که شخصیت آدمو خورد ی کنن حالا چه تو پادگان باشی و چه بیرون از اون. همه ی آدما سربازا رو به یه چشم دیگه نیگا می کنن همه متلک می اندازن بعضی ها هم که فحش میدن .  

آدم واقعا اینجا سر خورده میشه 

تو این چند مدت داشتم فکر می کردم زندگی  چه درس هایی به من داده. 

 و اینا مهم ترین درسایی که من از زندگی گرفتم:  

  • قرار نیست معجزه ای اتفاق بیافته پس خودتو گول نزن 
  • وقتی با خدا قهر می کنی خدا هم یه جورایی باهات قهر می کنه.وقتی آشتی هستی اونم آشتیه! 
  • آدمای با فهم و شعور خیلی کمتر از اونی هستن که بقیه مردم فکر می کنن(اینو به عینه تو سربازی درک کردم)
  • هر لحظه ی زندگی آدم غیر عادیه پس باید با این غیر عادی ها کنار اومد 
  • دنیا بر پایه هیچ استواره پس نباید به چیزی دل بست 
  • همیشه و همیشه باید حواسمون به زیپ دهنمون باشه که بی جهت باز نشه  
  • از زندگی درس گرفتم که هر آدمی متفاوته ولی من بیشتر از بقیه متفاوتم 
  • اگه آدم بخواد همیشه یه دلیلی برای شاد بودن وجود داره (حتی اگه حین آموزشی باشی
  • بهترین روش برای آسوده بودن تنهاییه  
  • هیچ کس حق دخالت و تصمیم گیری در زندگی کسیو نداره.تنها می تونن مشورت یا پیشنهاد بدن همین!
  • بیشتر درس هایی که زندگی به آدم میده تلخه اگه شیرین باشه ما آدمای فراموشکار زود از یاد می بریمش   
  • و این نیز بگذرد ...

شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
روزنه ای به رنگ

شدم مصداق واقعی این شعر:

تردید من برگ نگاه

می روی با موج خاموشی کجا ؟

ریشه ام از هوشیاری خورده آب

من کجا فراموشی کجا

دور بود از سبزه زار رنگ ها

زورق بستر فراز موج خواب

پرتویی ایینه را لبریز کرد

طرح من آلوده شد با آفتاب

اندوهی خم شد فراز شط نور

چشم من در آب می بیند مرا

سایه ترسی به ره لغزید و رفت

جویباری خواب می بیند مرا

در نسیم لغزشی رفتم به راه

راه نقش پای من از یاد برد

سرگذشت من به لبها ره نیافت

ریگ باد آواره ای را باد برد

شنبه 19 مرداد ماه سال 1387
امروز اعزام میشم

چهار سال پیش ،بعد از دوسال سگ دویی تونستم کارت معافی بگیرم.

اما بعدش یه نامه فرستادن دم در خونه که یا با پای خودت میای نظام وظیفه یا اینکه کت بسته میاریمت. منم رفتم اونجا و پرسیدم چی شده؟ اونا هم یه بخشنامه نشونم دادن و گفتن این قانونی که شما توسطش معافی گرفتین لغو شده و همه کارت هایی که قیلا هم صادر شده باطله و شما باید بفرمائید خدمت سربازی!!!

از اونجایی که هیچ جای دنیا اینجوری نیست که وقتی قانونی لغو میشه تمام کسانی که از این قانون پیروی کردن مجازات بشن، مردم شکایت کردن و خلاصه دولت فهمید که عجب کار احمقانه ای کرده و یه جوری بی سر و صدا همه کارتا رو پس داد تا بیشتر آبروی خودشو نبره.

اما در همین اثنا که داشتن کارتا رو پس میدادن و من خوشحال که دوباره کارت معافیتم بر می گرده از طرف دانشگاه یه نامه اومد و توش نوشته بود: بنا به در خواست سازمان نظام وظیفه از تحصیل شما ممانعت به عمل می آید !!!

منم بلند شدم و رفتم نظام وظیفه پرسیدم اینبار قضیه؟ چیه اونم گفت که : شما فریبکاری کردی و همینکه ما بخشش کردیم و زندان نمی فرستیمت خودش کلیه و باید دست بوس ما باشی. تو اومدی در حین تحصیل اقدام به معافیت کردی و این خلاف قانونه!.منم گفتم که تمام  اقدامات رو قبل از دانشگاه انجام دادم و فقط تاریخ کمیسیون ۱۹ مهر بوده یعنی ۱۹روز بعد از ثبت نام، که اونم دلیل بی خیالی و پاسکاری های الکی شما بوده و تازه خود شما گفتی که اگه تمام کارا رو قبل دانشگاه بکنی مشکلی نیست نگفتی؟ اونم گفت گیرم گفته باشم کو مدرکت؟ می خوای برو شکایت کن!!

رفتم دانشگاه و گفتم من چکار باید بکنم. گفتن ما دستور اکید داریم که نزاریم شما ادامه تحصیل بدی و تنها کاری که می تونیم اینه که انصراف بدی تا شاید بعد ها یه دانشگاه رفتی واحد هاتو تظبیق بدی.

منم انصراف دادم و برا کنکور خوندم و اتفاقا دانشگاه هم قبول شدم و همون شهر و همون رشته که همیشه می خواستم برم. اما از اونجایی که کشور ما خیلی شیر تو شیره(یا هر حیوان دیگه) قانون جدید بلافاصله بعد از قبولی من صادر شد که دانشجویان انصرافی پسر حق ثبت نام مجدد دانشگاه ندارن مگر اینکه دارای کارت معافیت باشند(شانسو می بینید!!)

گفتم به جهنم میرم خدمت، چون برای سرباز معلمی فرصت مناسبی بود و منم معدل خوبی داشتم مدارکم رو فرستادم، اما بجای برگ اعزام یه کاغذ بریده که با خط خیلی بد  توش نوشته شده بود به معاونت وظیفه عمومی استان مراجعه کنم, برخوردم. باز رفتم نظام وظیفه و کاشف به عمل اومد که کارتم رو که فرستاده بودن برا ابطال گم شده!! و تا تکلیف اون معلوم نشه نمیشه اعزام بشم. و اینجوری شد که سرباز معلمی هم ماسید.

بعد از چند ماه الافی و برو و بیا بالاخره  برگ اعزام واسم اومد و من افتادم جهرم . اونجا که رفتم بعد از یه روز آزار و اذیت از بین ۱۵۰ نفر اعزامی، برگه منو دستم دادن و گفتن مدارکت ناقصه برگرد برو تا دوباره بندازنت یه جای دیگه .مشکل از برگه واکسنم بود ۱۰سال تاریخ داره و من ۴ سال پیش زده بودم (یعنی همون وقتی که می خواستم کارت معافی بگیرم) هنوز ۶سال دیگه مونده بود اما اونا ازم قبول نکردن و نمی دونم چرا تو بندر وقتی می خواستن اعزام کنن گفتن مشکلی نداری که بعدش این همه راه نیام.

حالا بعد از پشت سر گذاشتن این همه مسائل  امروز دوباره روز اعزاممه باید برم 18 ماه برای کشورم خدمت کنم چرا که دارم از اکسیژنش استفاده می کنم نه چیز دیگه ! نمی دونم چه جوری حساب می کنن که این همه در میاد

اگه خدمتم تموم شه از این کشور می روم و دیگه هیچوقت بر نمی گردم. دلیلش هم می تونین حدس بزنین.

اما در اولین فرصت میام و به وبلاگ سر می زنم و چیزی که منو خوشحال می کنه نظر ها و حرفای قشنگ شماست که امید میده پس خواهشا نا امیدم نکنین . حتما از اونجا براتون می گم اما فعلا باید برم ...

چهارشنبه 9 مرداد ماه سال 1387
ترانه

شاید باورتون نشه ولی من خیلی از وقت بی کاریمو می شینم آهنگ گوش میدم و حالا که با خودم فکر می کنم حدودا سه جهار ساعت در روز کارم آهنگ گوش کردنه و برام مهم نیست ایرانی باشه یا خارجی، با کلام باشه یا بی کلام . میخواد تو هر زمینه ای که باشه . اما کلا آهنگ هایی که لحن غم انگیزی داره بیشتر خوشم میاد. تو کامپیوترم بیشتر از بیست سی هزار ترانه ریختم.

این چند روزه یکی از دغدغه های فکریم این شده که چند روز دیگه  که رفتم خدمت چطور از ترانه هام خداحافظی کنم.

از لابه لای این همه ترانه هفتاشو که خیلی دوست دارم اینا هستند ازتون می خوام هر وقت فرصتی کردین برین گوش بدین که به قول معروف دوستان به جای ما باشند

البته اینا زیاد ترتیب نداره چون همشونو به یه اندازه دوست دارم

  1. ترانه اولی آهنگ عزیزم با صدای امید: یه موسیقی رویایی با یک صدای بدون نقص، مطمئنم همتون شنیدین اما میگه:

                   می خوام تو دریای چشات تا جون دارم شنا کنم

                                                 می خوام حساب خودمو از عاشقات جدا کنم

                  فدا شدن برای تو دلیل زنده بودنه

                                                   می خوام عشقو جنونمو راهی قصه ها کنم

                  آخه تو ...

       2. ترانه دومی اهنگ لحظه ها با صدای معینه که هر چی زمان می گذره جاشو بیشتر تو دلم وا می کنه :

                اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو می مردم

                                                   اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم

                اگه اسممو می خوندی دیگه از یاد نمی بردم

                                                    اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بردم

               بی تو اما ...

3.      ترانه سومی باز از معینه به اسم جدایی که آهنگ قشنگ مرحوم استاد بیات و صدای دلنشین معین جایی برای خرده گرفتن نذاشته:

            من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز

                                                فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

              شب عاشقونه ی من که حروم شد

                                                          مهلت بودن با تو که تموم شد

                ندونستم باید از تو می گذشتم ...

4.      ترانه چهارمی آهنگ خیال احسان خواجه امیریه که حس و حال عجیبی به آدم میده در عین شیرینی  تلخه:  

       بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم
                                              اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم

              بزار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

                                                   روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی
      بزار خیال کنم تو دلتنگی هات ...

5.      ترانه پنجمی آهنگ لحظه ی هجوم غربت از علیرضا عصاره که آهنگ عجیب و قشنگی داره و یه شعر فوق العاده (اگه نشنیدین حتما گوش کنید):

               چه شبایی گریه کردم تو به حالم خنده کردی
                                                   آغوش خداحافظی رو حتی حوصله نکردی
                نه تو عاشقم نبودی مشت تو وا شده پیشم
                                                   دیگه دارم توی هق هق گرگ بارون زده میشم
      اشتباه بود، دل به تو بستن گناه بود ...

6.      ترانه ششمی از علیرضا افتخاریه که منو مسخ خودش کرده هیچی نمی گم جز مثل بالایی اگه نشنیدن برین گوش کنید :

                          می تراوید از نگاهت شور و شرم کودکانه
                                                             می سرودم زیر باران از نگاه تو ترانه
                          می توانستم چو لبخند بر لبانت جان بگیرم
                                                           یا بلغزم همچو اشکی کنج لبهایت بمیرم
          اگر از آن همه شوق و آرزو ...

7.      آهنگ هفتمی و آخری آهنگ مرد سفر از داریوشه، که هرچند زیاد داریوش گوش نمی دم ولی از حس و حال این ترانه هیچوفت نمی تونم بگذرم:

                   در هر منزل این راه بیابان هلاک است

                                          هر چشمه سرابیست که در سینه ی خاک است

                    در هر قدمت خار هر شاخه سر دار

                                            در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش ...

                 آهنگ های دیگه ای هم هستند که خیلی دوستشون دارم مثل وایسا دنیا ، متاسفم برات ، من ،تو بارون که رفتی و ... اما این هفتا چیز دیگه ای هستند.

دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387
قصه ی عشق پسر موتور سوار و دختر مدرسه ای از نوع رویدری

*شخصیت های این قصه بر اساس تخیل نویسنده شکل گرفته اند و هیچگونه مصداق واقعی ندارند!

داستان از اونجا شروع میشه که پسرک قصه ی ما برای بار 27 شکست می خوره و تصمیم می گیره بره و یه عشق دیگه برای خودش دست و پا کنه. پس عصر که میشه یه تیپ درست و حسابی می زنه و موتورش رو هم تمیز می کنه و میره سر راه دخترایی که از مدرسه میان. دختری رو می بینه و برای بار بیست و هشتم یک دل نه صد دل عاشق میشه و برای اینکه عشقشو ثابت بکنه ششصد بار سر راهش با موتور میره و میاد تا اینکه دختره به خونش می رسه.شب که میشه میره و از باجه تلفن( که به لطف ادراه مخابرات برای رفاه حال عشاق تعبیه شده) زنگ می زنه و میگه : از اون لحظه ای تورو دیدم نمی دونم چی شد عاشقت شدم و تو عشق اولم هستی و اگه تو رو دست نیارم خودمو می کشم!

دختره می گه: من راجع به تو چیزای خوبی نشنیدم

پسره می گه: درسته من مشروب می خوردم، دعوا می کردم، شیراز!!!!! زیاد می رفتم اما عشق تو منو متحول کرد

دختره هم از این همه صداقت خوشش میاد وقبول می کنه و از اون روز به بعد شروع می کنن به روزی 12 ساعت تلفنی حرف زدن. تا اینکه بعد از دو هفته دختره با اشک و زاری به پسره زنگ می زنه و میگه یه خواستگار پولدار برام پیدا شده و اگه تو نیای خواستگاریم منو میدن به اون!

خلاصه پسرک هم بلند میشه میره پیش باباش و میگه من زن می خوام. باباش هم فکری می کنه و میگه به به پسر ما بزرگ شده الان 18 سالشه ، نکاح هم که سنت رسول خداست ، روزی هم اون میرسونه. تازه اگه زن ندیم یا میره معتاد میشه یا بلایی سر خودش میاره. خلاصه بلند میشن و میرن خواستگاری دختره. پدر و مادر دختر هم میگن درسته این پسر هنوز دیپلم نگرفته ، سربازی نرفته ، کار نداره ولی همینکه دخترم اونو می خواد کافیه.

اینجای  قصه رو داشته باشید...

اما بشنوید از خواستگار پولدار، خواستگار پولدار قصه ی ما پیرمردی هفتاد ساله بود که زنش به رحمت ایزدی رفته و از اونجایی که شنیده رویدر راحت زن میدن بلند شده و اومده به شهرمون که زوجه ای اختیار کنه. اما وقتی جواب رد رو از دختره می شنوه میره چهار خونه بالاتر و زن بیوه ای میگیره و می بره ولایت خودشون و در اونجا خبر رسیده که زن پیرمرد رفته تو کار غنی سازی اوقات فراغت جوانان و حسابی اسم و رسم رویدر رو بالا برده، دستش درد نکنه!

حالا برگردیم سر قصه ی خودمون...

خلاصه دختر و پسر ماشین می گیرن و میرن لار تا عقد کنن و از فرداش طبق رسم چندین هزار ساله ، دختر رو بر ترک موتور می نشونه و به مدت 100 روز هر روز عصر می رن روی تنب برکه. و حالا که دارم این قصه رو براتون تعریف می کنم خبر اومده که دختره حامله است و احتمال می دن بچه مال دوره عقدیه چون هنوز عروسی نکردن و چون ما هم آدم خوش بینی هستیم میگیم تو زمان عقدی درست کردن و خوشحالیم که خدا یه بچه به این زوج خوشبخت هدیه کرده.

قصه ی ما به سر رسید کلاغه هم به شما ربط نداره که به خونش رسید یا نه

شنبه 22 تیر ماه سال 1387
تقدیر

تقدیر برا من مثل یه طنابه که دور گردنم پیچیده شده و هر وقت یکم می خوام از حصار لعنتیش دور بشم فوری به گردنم فشار میاره ! و یکی هم هست پشت حصار تقدیر که هر لحظه که به این خط نزدیک می شم با یه چوب هی می کوبه به سرم و می گه : از محدوده تقدیر دور نشو ... از محدوده تقدیر دور نشو...

ما فقط می تونیم تا اون محدوده ای که تقدیر برامون در نظر گرفته انعطاف داشته باشیم و کاری که می خوایم انجام بدیم. بیشتر از اون دیگه نمی زاره

قبلنا یه جور دیگه فکر می کردم:
می گفتم تقدیر مثل یه رود خونه ست. یکی خودشو می زنه به آب و با جریان میره و میگه که تقدیر داره منو می بره . کسی هم که اینو نمی خواد بر خلاف جریان شنا می کنه و اگه خیلی قوی باشه به یه جایی می رسه.

می گفتم یه مرد باید با همه چیز بجنگه . باید بر خلاف جریان شنا کنه . نباید با زندگی بره باید زندگی رو با خودش ببره. با خودم می گفتم بیچار ه اونه که به اسم تقدیر بزاره همه اتفاقا بیافته

اما حالا وا موندم تو کار خودم. نمی دونم

شما چی میگین؟ تقدیر چیه؟ کدوم درسته؟ 

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387
امروز

امروز روز تولدمه!

هر چی سعی می کنم که احساس دیگه ای داشتم باشم نمیشه.

بازم همون روز معمولی با همون کارا و اتفاقی معمولی.فقط تنها موضوعی منو درگیر کرده اینه که آیا من واقعا ۲۲ ساله شدم؟
یعنی واقعا من به اندازه یه آدم ۲۲ ساله بزرگ شدم؟

وای چه احساس بدیه. کاش میشد برگردم به همون دوران بچگی با همون دغدغه های خودش. شکلات و بازی و کارتون و بدترینش امتحان مدرسه!

بدم میاد از اینکه بهم میگن حالا بزرگ شدی شیطنت نکن.سنگین و معقول باش

از اینکه باید تو فکر زندگی باشم.بخوام آیندمو بسازم و ...

کاش قبلش رهایی و بی قیدی رو تجربه می کردم