X
تبلیغات
بازی تراوین

اسطوره

سپید

موهام خیلی سفید شدن

بدجوری احساس پیری میکنم

دو دو تا چنتا میشه؟!

اون موقع ها که بچه بودیمو بیشتر از دو دو تا نمی دونستیم

همیشه به جواب چهار می رسیدیم

اما حالا که بزرگ شدیم و هزار و یک فرمول و قاعده و اصول بلد شدیم

دیگه هیچ وقت دو دو تامون چهارتا نشد

نی انبون

سوار ماشین که شدیم چند دقیقه بیشتر نتونست تحمل کنه

ازمون اجازه گرفت که سازشو باد کنه

میگفت دلش برا سازش تنگ شده

شصت و دو سالش بود

میگفت نمیتونه ببینه سازش خالی کنارش افتاده باشه

اهل خوزستان جنگ زده بود

میگفت با همین ساز هر پنج بچشو فرستاده دانشگاه

تازه از مراسمی برگشته بود و چهار ساعت تمام ساز زده بود

اما باز به همین زودی دلش تنگ شده بود

هر چی میگفت

همش  انگار نشانه هایی از عشق بود

عشق مردی به سازش...

سطل آشغال

بعضیام هستن فقط و فقط توی ناراحتی ها و بدبختی ها یاد دوستاشون میوفتن

هرچی غم و حس منفیه رو دوش دوستشون میزارن تا خودشون یکم خالی بشن

به اینجور آدم ها باید گفت:

"دوست عزیز من سطل آشغالی برای احساس مچاله شده ی تو نیستم!"

28 سالگی


تولدم مبارک


جهان سوم

جهان سوم جاییه که داروخونه هاش بجای بقیه پولت سر خود قرص بدون تجویز بهت میدن!


پ .ن: پیشنهاد میکنم مردم بجای واژه "دارو خانه" از کلمه "سوپر دارو" استفاده کنند چون این اسم خیلی برازندشه

جبر و اختیار

خیمه شب باز عروسک هایش را به صف کرده بود.

برای اینکه تصمیم بگیرد کدامشان را بسوزاند شیر یا خط می انداخت

وای بر منِ عروسک

که زندگی ام به قرعه یک سکه بند باشد!

دوئل

وقتی درگیری پیش میاد

و دو نفر شروع میکنن به زدن همدیگه

وسط دعوا هیچ نمیدونن که کی به اون یکی بیشتر ضربه وارد کرده

فقط وقتی دست از جدال برمیدارن تازه میفهمن چقدر بی جان و داغون شدن

مخصوصا اگه توی اون درگیری به جای مشت از کلمات استفاده بشه!

آخرین خبر

طبق آخرین اخبار واصله شخصی به نام (ب.ز) پس از باز کردن دالان (الف.گاف) سعی در متواری کردن (شین.میم.ح) را داشت که با درایت و عکس العمل سریع نیروی انتظامی دستگیر و روانه زندان شد.قابل ذکر است که وی در بازجویی ها اعتراف کرد در هنگام فرار قصد پر کردن دالان (الف.گاف) با سنگ را داشته است تا مانع شود اذهان عمومی از ناپدید شدن (شین.میم.ح) مطلع شوند. خوشبختانه این توطئه با همت مامورین وظیفه شناس آگاهی ناکام و در نطفه خفه شد.


برای شفاف سازی بیشتر من با مسئولیت خودم اسامی رو براتون فاش میکنم

1. (ب.ز): که صد البته ایشون "بابک زنجانی" نیستن بلکه "بزک زنگوله پا" ست

2.(الف. گاف) : آقا گرگه

3.جان عزیزتون (شین.میم. ح) رو بیخیال شین من تا همینجاشم که لو دادم خیلی خطر کردم این یکی رو به خودتون میسپرم

Alien 4

-  چیز خنده داری که در شما انسان ها دیدم اینه که خیلی حرف میزنید

خیلی زیاد

و خنده دار تر از اون اینکه هرچه بیشتر حرف میزنید بیشتر سوءتفاهم ایجاد میکنید

+ پس شما فضایی ها چطور حرف میزنید؟

-  ما حرف نمی زنیم

+ حرف نمی زنید؟!

ـ  ما از طریق فکر مفاهیم رو القا میکنیم اینجوری دقیقا همون منظوری که مد نظرمونه رو میرسونیم

+ کاش ما هم مثل شما بودیم...


پ.ن: دانلود آهنگ مورد علاقه من

درد بی دوا

مریضی دارو می فروخت

مریضی دارو می خرید

اما

چقدر فرق بود میان آن دو مریض

در ناصر خسرو

موج

دلم میخواد برم ساحل

نیمه شب

وقتی همه خوابن

موجا رو ببینم که بیدارن

پاهامو بزارم توی آب

حس کنم در اون لحظه

موج ها فقط برای رسیدن به پاهای من به ساحل میان

فقط بخاطر من...

روز موعود

چقدر همه چیز زود میگذره انگار همین چند روز پیش بود که بچه بودم و میگفتن "ایشالا عروسیت" و منم تا حد مرگ از این کلمه بدم میومد انگاری که فحشم داده باشن . وقتی بزرگتر شدم در سنین نوجوانی وقتی میگفتن "ایشالا عروسیت" بدم نمی اومد ولی خوشمم نمی اومد. با خودم میگفتم اوه حالا کو تا عروسیم.بعدها یعنی همین سالای اخیر وقتی میگفتن "ایشالا عروسیت" کلی خوشم میومد و با شوخی و خنده میگفتم حالا خواهیم دید سر عروسیم برام چیکار میکنی. خب همه اینا گذشت و گذشت تا رسیدیم به لحظه موعود.حالا عروسیمه لحظه ای که همتون و هممون کم و بیش منتظرش بودیم.

جمعه و شنبه یعنی هشتم و نهم فروردین روز شادیمه روز عروسیمه.تموم شهر دعوتین خوشحال میشیم توی شادیمون شریک شین


پ.ن: هرکی اینو بخونه و پیام تبریک نزاره و آرزوی خوشبختی نکنه حسوده

خانه چارطاقی ما 1

چند روز پیش وقتی پست قبلی رو مینوشتم نمیدونم چرا بی اختیار یاد 22 سال پیش افتادم. وقتی که 5-6 سالم بود.اون موقع ها توی خونه قدیمی مون زندگی می کردیم.خونه ای عریض که اتاق هاش در راستای همدیگه بود و برای اینکه از اتاقی به اتاقی دیگه بریم مجبور بودیم از ایوان خانه عبور کنیم.ایوان خونمون چهار ستون یا به قولی چهار طاق داشت از این رو بهش خونه ی چارطاقی می گفتیم.خوب یادمه اون روزا چقدر عاشق کارتون و برنامه کودک بودم.هیچکدوم از برنامه ها رو نمیذاشتم از دستم در بره.هنوز مدرسه نمیرفتم و سر از ساعت در نمی اوردم برا همین سختم بود بدونم برنامه کودک کی شروع میشه. نزدیک عصر که میشد توی ایوان(چارطاق) می نشستم و همینطور که خورشید به سمت غروب پیش میرفت نور از ایوان بالا میرفت و سایه طاق ها بلندتر میشد. وقتی اون سایه ها روی لبه پنجره میافتاد یعنی وقت برنامه کودک فرا رسیده.اینطوری بود که برای خودم ساعت خورشیدی ساخته بودم.


چند روز پیش خونه چارطاقی رو با خاک یکسان کردیم. برای اینکه خاطراتش با خاک یکسان نشه اینجا مینویسم تا یادم بمونه

من با چمدونم

وقتی بچه ای

خاطراتت مثل یه چمدون کوچیکه

میتونی هم زمان به همشون دسترسی داشته باشی

وقتی بزرگ میشی

مثل خونه هزار تو میمونه

نمیتونی همه خاطراتتو یه جا داشته باشی

انقدر شلوغه که خیلی از خاطراتت فراموشت میشه

هرچند که اونا هنوز یه جایی یه گوشه ای هستن

فقط تو فراموش میکنی که بهشون فکر کنی

گاهی برای همیشه...

1 2 3 4 5 ... 17 >>