اسطوره

              اگر خدا می خواست من هم مثل تو فکر کنم ، تو را نمی آفرید

 

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پایان
نویسنده : اسطوره - ساعت 12:59 PM روز پنجشنبه 24 شهریور ماه سال 1390
 

هیچوقت فکر نمیکردم روزی در این خونه رو تخته کنم.خونه ای که 5 سال از زندگیمو توش گذروندم.خاطرات و عقایدمو بوسیله این خونه برای دیگران بیان کردم.از دغدغه ها و شادی هام گفتم.

5سال مدت کمی نیست یک پنجم از کل زندگیمه!! امروز داشتم مرورشون میکردم.حرفا وخاطراتی که شاید برای بعضیا عادی بوده و برای برخی شاید مسخره ولی هر چه بود قسمتی از من و زندگی من بودن. اما دیگه خسته شدم.به ستوه اومدم.از دست بعضیا که انقدر احمقن و میان به من و خونوادم و ناموسمو عزیزانم توهین میکنن.یک مشت بیشعور که قطعا رویدرین.دیگه تموم شد بلاخره تصمیمو گرفتم که برم و برگشتنی هم توی کار نیست!.من اینجا نه رسالتی داشتم و نه وظیفه ای.فقط اومده بودم حرف بزنم.حرفایی که خودم بهشون اعتقاد داشتم همین!

من قهری و کم طاقت نیستم که اگر بودم چندین سال پیش باید میرفتم.ولی خستم کردن،خسته شدم.چرا وبی داشته باشم که توش فحش و اهانت و حرفای رکیک بشنوم؟!چرا باید هربار که نظراتمو چک کنم نصفش فحش و بددهنی باشه؟

حرفا و عقایدمو برا خودم نگه دارم خیلی معقولتره که از این به بعد همینکارو خواهم کرد...


از دوستانی که در این مدت به من لطف داشتن تشکر میکنم و ازشون عذر میخوام

توی این سالها اونی که میخواستم یکبار هم برام نظر نذاشت...


  

                                                      والسلام


 
comment نظرات (64)
 
 
حق انتخاب
نویسنده : اسطوره - ساعت 10:24 AM روز چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1390
 

میگه آهنگ جدیدا برات بزارم یا قدیمیارو؟

میگم جدیدا

بعد یه اهنگ عهد عتیق میزاره

میگم این چیه؟

میگه جواد یساریه جدیده،میخوای اهنگ قدیمیاشو بزارم؟

میگم نه تورو خدا همین خوبه!


پ.ن:حالا همین شده حکایت ما


 
comment نظرات (10)
 
 
کار و عار
نویسنده : اسطوره - ساعت 12:08 PM روز چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
 

+ راستی فلانی چیکار میکنه؟

- زن داره بچه داره...

+ نه منظورم اینه شغلش چیه؟

- ساده ای ها،آدم با این همه مشغله مگه میرسه کار دیگه ای هم انجام بده؟!

+ آها از اون لحاظ!


 
comment نظرات (19)
 
 
دانای کل
نویسنده : اسطوره - ساعت 7:38 PM روز سه شنبه 8 شهریور ماه سال 1390
 

ما هممون میدونیم

ما هممون همچیو میدونیم

بقال سر کوچه مون خیلی میدونه

همیشه برای مدیریت جهانی طرح داره

اگه بقال نشده بود احتمالا رئیس سازمان ملل بود الان

ما هممون میدونیم

ما هممون همچیو میدونیم

نیازی به دکتر رفتن نداریم

کافیه به اولین نفری که رسیدیم دردمون رو بگیم تا 120 نوع داروی موثر برامون تجویز کنه

از هر موضوعی بحث بشه

هیچکس نمیگه نمیدونم

چون ما هممون میدونیم

چون ما هممون همچیو میدونیم...


پ.ن:یه روز یه بنده خدایی یه سوالی ازم پرسید و من گفتم نمیدونم.نفر کناریم بهم گفت اگه نمیدونی هم بگو میدونم مردم ازت یه انتظار دیگه دارن "وجهه"ات خراب میشه!! از اون روز به بعد معنی وجهه دستمم اومده!


 
comment نظرات (23)
 
 
در آرایشگاه
نویسنده : اسطوره - ساعت 11:00 PM روز شنبه 5 شهریور ماه سال 1390
 

اولی:مورینیو به نظر من بهترین مربی دنیاست،خیلی باهوشه!

دومی:اره ضریب هوشیش میگن فقط یکم از انیشتین کمتره!

سومی:میدونستی دکترا داره؟دکترای فیزیک هیدرولیک!!!!

اولی:اره دیگه پدر مادرش جزو میلیادرای دنیان بایدم اینجوری باشه!


جای دیگه ای توی دنیا هم هست که ادماش با این وقاحت دروغ بسازن و انتظار داشته باشن دیگران حرفاشونو باور کنن؟!


 
comment نظرات (14)
 
 
کودکانه
نویسنده : اسطوره - ساعت 02:10 AM روز دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1390
 

دیروز پسر بچه ای با باباش اومدن توی بوتیک پسر خالم

بچهه یه پلاستیک تو دستش بود که سه تا جوجه رنگی توش بود

رو کردم بهش و گفتم: براش چیزی خریدی بخورن؟

اون یه دستشو بالا اورد و گفت: ایناهاش دون خریدم

به شوخی گفتم: اگه میخوای جوجه هات زود بزرگ شن باید شوکولات بهشون بدیا

گفت :نه نمیدم

گفتم :چرا؟

گفت:چون اگه شوکولات بخورن دندوناشون کرم میخوره بعد میریزه!

کلی خندیدیم...

از اون موقع  تو فکرم

از کی این سادگی ها رو از دس دادیم؟

از کی این همه هفت خط شدیم؟!


 
comment نظرات (23)
 
 
کارگر
نویسنده : اسطوره - ساعت 7:12 PM روز پنجشنبه 27 مرداد ماه سال 1390
 

همشون یه گوشه خیابون نشستن

از اول صبح تا الان که عصره

توی گرما

منتظرن یکی بیاد بگه چنتا کارگر لازم دارم

شاید سهمش بشه بره حمالی کنه

کسی محل سگ بهشون نمیده

کسی ادم حسابشون نمیکنه...

اون کارگرای بد بخت

شاید سواد نداشته باشن

شاید از فرهنگ و تمدن چیزی ندونن

شاید کثیف و بد بو باشن

شاید از شهر و کشور ما نباشن

ولی هر چی باشه ادمن

میفهمی ؟!

این دلیل نمیشه مث حیوون باهاشون برخورد کنیم

اونا یه عده ادم بدبختن که با بدبختی دارن یه لقمه نون در میارن...


 
comment نظرات (17)
 
 
شازده کوچولو 3
نویسنده : اسطوره - ساعت 02:46 AM روز دوشنبه 24 مرداد ماه سال 1390
 

"شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار میکنی اینجا؟

سوزنبان گفت: -مسافرها را به دسته های هزارتایی تقسیم میکنم و قطارهایی را که میبردشان

گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع السیری با چراغهای روشن

و غرشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.

-عجب عجله ای دارند! پی چی میروند؟

سوزنبان گفت: -از خود آتشکار لکوموتیف هم بپرسی نمیداند!

سریع السیر دیگری با چراغهای روشن غرید و در جهت مخالف گذشت .

شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟

سوزنبان گفت: -اینها اولیها نیستند. آنها رفتند اینها، برمیگردند.

-جایی را که بودند خوش نداشتند؟

سوزنبان گفت: -آدمیزاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد..."


پ.ن:این خصلت همه آدماست اینکه جایی رو که هستن خوش ندارن ولی باز با این حال خیلی ها از این جایی که خوش ندارن دل هم نمیتونن بکنن! ولی من میتونم!


 
comment نظرات (24)
 
 
I love you PMC
نویسنده : اسطوره - ساعت 8:21 PM روز جمعه 21 مرداد ماه سال 1390
 

بندرلنگه داشتن ماهواره ها رو جمع میکردن

پیرزن همسایه خالم به ماموره میگه: "ننه منکه سنی ازم گذشته که بخوام برم فیلمای بد بد ببینم

از تموم فیلمهای ماهواره میشینم فقط فیلم همون دختری که کور شده رو می بینیم

اگه اونم بخواین ازم بگیرین میزنم دستتو قلم میکنم!"


 
comment نظرات (20)
 
 
معرفت واقعی
نویسنده : اسطوره - ساعت 01:46 AM روز پنجشنبه 20 مرداد ماه سال 1390
 

بچه های محلمون دوستای خوبی هستن

همیشه باهمن چه توی فوتبال چه توی کار

وضع مالی خوبی هم ندارن

اکثرشون کارگری ساختمون میکنن

تازگی با هم یه قراری گذاشتن

که هرکدوم از بچه ها خواست خونه بسازه برن کمکش و مجانی کار کنن

بعد از افطار دیدم تو خونه همسایمون نورافکن روشنه

بچه های محله که 20 نفری میشدن دسته جمعی مشغول کار بودن

هر کی یه گوشه کارو گرفته بودو با جدیت کار میکرد

ظرف چن ساعت گذشته یک و نیم متر از خونه رو بالا آوردن

آفرین به معرفتشون

آفرین به تصمیمشون

اگه همه انقدر با معرفت و خوشفکر بودن چه دنیای قشنگی داشتیم...


 
comment نظرات (26)
 
 
مسافرکش ها به بهشت نمی روند 3
نویسنده : اسطوره - ساعت 7:48 PM روز سه شنبه 18 مرداد ماه سال 1390
 

از بندر لنگه میخواستم برم بندر خمیر.راننده اومد و اول کرایه هاشو جمع کرد

مردی که لباس بلوچی پوشیده بود بهش یه ایران چک 50 تومنی داد اونم بقیشو برگردوند

بیشتر به نظر پاکستانی میومد...

موقع سوار شدن رانندهه دید که گرمه و همه معطلن گفت من بدون 5 تا مسافر حرکت نمیکنم!

هر چه گفتیم که حق نداری سوار کنی و جا تنگ میشه و... فایده نداشت

بلاخره از روی ناچاری دونفر راضی شدنو جلو نشستن

خواستم وسایلمو بزارم صندوق عقب جا نداشت آخه پر از جنس قاچاق کرده بود

مجبور شدم ساک و سایلمو تا بندر خمیر روی پام بزارم

چند کیلومتر که از که از شهر دور شدیم راننده قیافه جدی ای گرفت و رو کرد به بلوچه

گفت: کجایی هستی؟

-بچه زاهدانم

-دروغ میگی معلومه پاکستانی هستی!میخوای تحویلت بدم؟

فهمیدم برا اون 50 تومنی دندون تیز کرده

بلوچه فوری کارت ملیشو در آورد و نشونش داد

راننده ضایع شد! حالا داشت هی ماسمالی میکرد

من که دیگه حسابی داغ کرده بودم بازم سعی کردم خودمو کنترل کنم

فقط بهش گفتم میشه انقد حرف نزنی بجاش صدای پخشو زیادتر کنی؟

امان از این مسافر کشا!


 
comment نظرات (17)
 
 
مربوط به مسابقه وبلاگ نویسی رویدر
نویسنده : اسطوره - ساعت 8:17 PM روز یکشنبه 16 مرداد ماه سال 1390
 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات (17)
 
 
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>