انسان موجود متغیریه
ویژگی اصلی متغیر ها اینه که تغییر کنن
پس همیشه باید منتظر تغییر متغیر ها بود *...

* سوال ۲۰ امتیازی: اگه گفتین این جمله "همیشه باید منتظر تغییر متغیر ها بود" رو از چه فیلمی کش رفتم؟
انسان موجود متغیریه
ویژگی اصلی متغیر ها اینه که تغییر کنن
پس همیشه باید منتظر تغییر متغیر ها بود *...

* سوال ۲۰ امتیازی: اگه گفتین این جمله "همیشه باید منتظر تغییر متغیر ها بود" رو از چه فیلمی کش رفتم؟
من چه آدم جالبی هستم. چقدر باکلاسم. چقدر باهوشم. چقدر درکم بالاست. حالم از بقیه آدما بهم میخوره، از اون آدمای بی پرستیز لو لول (low level). وقتی با دیگران حرف میزنم احساس میکنم که دارم با جلبک صحبت می کنم اخه هیچکدوم عمق مفاهیم عمیق منو درک نمی کنن. چه خوب شد که انجمن دانشجویی رو راه انداختیم. اونجا می تونیم لااقل چندتا آدم ببینیم! تازه می تونم در اونجا جملات باکلاسی که از تلویزیون شنیدم(چون اصولا کاری با کتاب و کتاب خوندن ندارم) رو بیان کنم و درجه کلاسمو بصورت تصاعدی نسبت به بقیه بالاتر ببرم. علاوه بر اون اونجا مکان بسیار مناسبی برای پیدا کردن دوست دختر/پسرهم هست.همچنین بلوتوث بازی و رد و بدل کردن عکسامون و قرض دادن جزوه و دل و قلوه!
الباقی رویدری ها هم بهتره برن جلو بوق بزنن چراکه بویی از تمدن و روشنفکری نبردن و به این مسائل امروزی گیر بیخود میدن. همه ی اونا باید به من احترام بزارن و وقتی در جمعی وارد میشم باید برام دولا راست بشن.همیشه باید نظر اولو من بدم.نظر آخرو هم من بدم. اصلا هر چی نظره باید من بدم. مسخره که نیست! ناسلامتی دانشجوام!!
حالا در این بین چه اهمیتی داره که من و اکثر دوستانم در انجمن فرهیخته دانشجویی(قربون همشون برم)از دانشگاه هایی هستیم که برای پذیرش دانشجو اعلامیه زده: جون مادرتون بیاین ثبت نام کنین. فقط کپی شناسنامه لازمه. که اونم اگه همراه نداشتین فدای سرتون!!
چه اهمیتی داره که رشته ام آبیاری گل های قالی واحد دارقوزآباده؟
چه اهمیتی داره که میلیون میلیون تومن پول از جیگر بابای بدبختم کندم و خرج دانشگاه رفتنم کردم؟
مهم اینه که میتونم لااقل بعد از هشت سال درس خوندن مدرک معتبر کاردانیمو قاب کنم بزنم دیوار و حضشو ببرم
مهم اینه که من الان دانشجوام!
۱. برای این کار ابتدا باید جنس مونث باشید و یا خودتون رو در قالب جنس مونث جا بزنید.
۲. عنوان وبلاگتون رو عاشقانه ی آه ناله ای انتخاب کنید مثال:(درد و دل های یک دختر بسیار تنهای رویدری) یا (آهای دنیا چرا به من تنهای بی کس وفا نمی کنی؟) یا (دل نوشته های یک دختر دل سوخته ی رویدری) یا ...
۳.قالب وبلاگتان را تاریک و پر از قلب تیر خورده انتخاب کنید
۴.تا می توانید از غم و غصه و تنهایی و دلتنگی و بی تابی و بی عشقی و مرگ و مردن و سیر بودن از زندگی (بازم بگم؟) صحبت کنید
۵.سعی کنید مطالبتون هر چه بیشتر بی محتوا باشه.چون کسی حال و حوصله خوندن و فکر کردن و زور زدن نداره!
۶.به طور متناوب به سایر وبلاگ های رویدری و اطراف رویدری و هرمرگانی و اطراف هرمرگانی و در کل به هر وبلاگی که گشایش بخت شما در آن امکان پذیر باشه سر بزنید و نظر بدید
۷.سعی کنید به یک نظر در هر پست اکتفا نکنید و تا می تونین به سایر وبلاگا سر بزنین و هی نظر بدین و اگر نظری ندارین خبر بدین! اینکه آپ هستین و منتظر حضور سبزشون(داداش جون هرکی دوس داری سیاسیش نکن!) در وبلاگتون هستید و از اینجور حرفا
۸.هر چند وقت یک بار از همه خداحافظی کنید و بگین قصد دارید وبلاگ نویسی رو برای همیشه کنار بزارین.
۹.در این راه به تمامی گزینه هایی که بهتون شماره تلفن و یا ندیده پیشنهاد ازدواج میدن فکر کنید و یکی از اون ایده آل هاش رو به عنوان همسری برگزینید
۱۰.تبریک میگم شما الان به هدفتون رسیدید! در حال حاضر یکی از پر بازدیدترین وبلاگ هارو دارین و علاوه بر اون شوور (شوهر) هم برا خودتون پیدا کردین. پس وقت این رسیده که وبلاگ نویسی رو کنار بزارید و بچسبید به شوهر و زندگیتون
میگن اون دنیا اگه حقی از کسی بر گردنت باشه باید سواری بدی!
فکرشو بکن شما در قالب هر حیوان چارپایی که فرد محق اراده کنه در میاین.انوقت حق هاش هم تبدیل میشه به پول خورد و به اندازه پولش میاد و ازت سواری میگیره(البته اگه کرایه های اون دنیا گرونیش به اندازه اینجا باشه زیاد هم جای نگرانی نیست)
اینم بگم که هرچه حیوون انتخابی با کلاس تر باشه مجبورین کرایه بیشتری بدین و سواری کمتری بخورین. با این شرایط خیلی ها دوس دارن حیوونه هر چه بی کلاس تر باشه تا با کرایش حداقل بتونن نصف جهنمو باهاش(باهات) دور بزنن که در این صورت گزینه ایده آل همون الاغه خودمونه.چرا که با این کار یک تیر و دو نشان می زنین.هم طرفتو تحقیر کردین و هم سواری بیشتری گرفتین!!
البته بعضی ها هم هستن که اینجوری فکر نمی کنن مثل قشر عزیز دختران دلشکسته از عشق! اونا ترجیح میدن صد متر بیشتر سواری نخورن در عوض از شما یک اسب سفید تک شاخ بال دار آرزوها بسازن. از همون هایی که قرار بود روزی شما شاهزداه رویاهاش بیایین و سوارش کنید و ببریدش به قصر خوشبختی!
ولی نشد و هرگز نیومدید و حالا باید جبران کنید.خب هر چی باشه یوم الحسابه دیگه باید حساب پس بدین!!
انیشتین میگه: خدا هیچوقت تاس نمی اندازه!
یعنی هیچکدوم از کاری خدا اتفاقی نیست
یکم دور و برمون رو نگاه کنیم ...
هیچ تاسی در کار نیست...

بچه های مارو که می شناسین عین ادمایی که فلفل به جایششون مالیده باشن آروم و قرار ندارن و هر روز باید یه برنامه ای پیش بیارن.در همین راستا آخرین شاهکار عالیجنابان از قرار ذیل بوده :
یه روز که رفته بودن کنار ساحل برای گنج یابی تو راه برگشت دو تا فلامینگو بخت برگشته(دقیقا میدونم فلامینگو چیه فکر نکنین با مرغ دریایی یا هر جونور دیگه اشتباه گرفتما!) رو هم زنده شکار کردن و زدن زیر بغلشون و با اون یه دست هم گردن درازشو گرفتن که تکون نخوره و ترانه خوانان میان سنگر و میگن که امروز فلامینگو کباب داریم!!!
فرماندمون که بچه ها رو می بینه اخماشو تو هم میکنه که این اصلا خوردنی نیست و باید ولش کنین بره ولی قبلش یه چندتا عکس یادگاری باهاش بگیریم بد نیست .مگه ادم گشنه این حرفا حالیش میشه؟ همینکه میره داخل سنگر که موبایلشو بیاره بچه ها از فرصت استفاه می کنن و سر یکی از فلامینگو ها می برن و شروع می کنن به کندن کرک و پرش! فرمانده که میاد بیرون مات و مبهوت میمونه.بیچاره نمیدونست به کار اینا بخنده یا به حال خودش گریه کنه.
حالا خوب شد از بخت بلند فلامینگوی دومی.فلامینگوی مرحوم بدنش پر از کرم بوده و کرماش تا حدی بود که گشنه های مارو از خوردن منصرف کنه.نگو اینا از اول نقص فنی داشتن که نتونستن فرار کنن و برا همین گیر خل و چلای ما افتادن
ساعت دو و نیم ظهر بود.از گشنگی داشتیم همدیگرو مثل فیلم چارلی چاپلین به شکل مرغ بریان میدیدیم.روده بزرگه منم در نبردی نا برابر به جون روه کوچیکم افتاده بود و از اون روده درازم چند سانتی بیشتر باقی نذاشته بود که بلاخره ناهار عزیز تشریف مبارکشو آورد و چشم و چال بی نور ما رو منور ساخت.غذا چی بود؟زرشک پلو با مرغ!در قابلمه برنجو باز کردیم.عجب برنجی بود.پر از زرشک.زرشکاش از هفت هشتا هم بیشتر بود!!بعد از ۱۴ ماه خدمت مقدس(مقدسو با تشدید بخونین!) این اولین باری بود که این همه زرشکو یه جا میدیدم.چقدر خوش خوشانمون شد.
و بعد نوبت رسید به قابلمه مرغ.اما از اونجایی که قصه مرغ خوردن ما هیچ وقت به خوبی و خوشی ختم نشده همینکه در قابلمه رو باز کردیم دیدیم یه سوسک چاق و چله سوخاری شده قاطی تیکه های مرغه! جناب سوسک از همونایی بودن که تو توالت و چاه دستشویی و مخصوصا کنار آفتابه ها به وفور پیدا میشن و وقتی هم با دمپایی می کوبی تو سر ایشون امحاء و احشاش تا شعاع نیم متری پراکنده میشه.دقیقا همون ناکس بود.لامصبا چه خوب هم سرخش کرده بودن.با دیدن این صحنه دلخراش و حال بهم زن رنگ هممون سبز شد.ممد کاظمی بیچاره که به قول خودش همش صدوده کیلو بیشتر وزن نداره دیگه تاب نیاورد(آخه اون بدبخت به محض تموم شدن صبحونه منتظر ناهار میشنیه) و در حالی که مثل آفتاب پرست هی رنگ به رنگ میشد قابلمه و برداشت و ما هم پشت سرش به سمت دفتر گردان راه افتادیم.
فرمانده گردان بعد از شنیدن حرفامون در اومد و گفت:بخاطر یه سوسک این همه راهو کشیدین اومدین که چی؟خب سوسکو میزاشتین یه گوشه و ناهارتون رو میخوردین! وقتی دیدیم حرف حساب حالیش نمیشه خودمون بلند شدیم رفتیم آشپزخونه پادگان.مسئولشو پیدا کردیم و سوسکو دادیم که ویزیت بفرمایند.اونم با کمال خونسردی گفت از کجا معلوم کار خودتون نباشه؟! و هرچه کردیم زیر بار نرفت که نرفت.آخر سر هم مارو ول کرد و رفت.ما هم همینطور هاج و واج مونده بودیم که یکی از سربازای آشپزخونه اومد نزدیک و گفت:از این چیزا زیاد اتفاق افتاده.الکی خودتونو خسته نکنید.برین خدارو شکر کنین که از این بدتر سرتون نیومده.گفتیم مثلا دیگه چی باید میشد و نشده؟
خندید و گفت:همین دو سه ماه پیش یه موش تو آشپزخونه پیدا شد.ماهم افتادیم دنبالش که بگیریمش که موشه پرید توی یکی از دیگای برنج در حال جوش!همین مسئولمون هم با اعتماد بنفس تمام موش آب پز شده رو با صافی کشید بیرون و ما هم دو طرف دیگو گرفتیم تا خالی کنیم که مانع شد و گفت این برنج غذای صدتا سربازه اگه بریزن دور دیگه فرصتی نیست دوباره بپزیم.تازه پیدا شدن موش هم کلی مشکل برامون درست میکنه و مارو مجبور کرد که شتر ریده؟ نریده! همون رو هم دادیم و سربازا خوردن
با شنیدن این حرف صورتمون کپک زد و کف زرد از دهنمون در اومد.مارو بگو تازه داشتیم خودمونو قانع میکردیم که به همون برنج خالی رضایت بدیم...
شعر:
بیچاره خر آزروی دم کرد نایافته دم دو گوش گم کرد
آیا من دیوانه ام؟ خودم که اینجوری فکر نمیکنم.اما میگن "انسانها هنگامی که دارن به جنون میرسن فکر میکنن دارن عاقل میشن" ولی من به این فکر نمی کنم که دارم عاقل میشم.پس یعنی همچنان دیوانه موندم؟حالا اگه فکر کنم دارم عاقل میشم بازم دیوانه ام؟یعنی هر کی فکر کنه داره عاقل میشه دیوانست؟یا فقط دیوانه ای که فکر کنه عاقله دیوانست؟ پس دیوانه ای که فکر کنه دیوانست دیوانه نیست؟اصلا مگه دیوانگی بده؟اگه بده پس چرا شاعر میگه "دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد". شاید اون یه جنبه دیگه ای از دیوانگی رو منظورشه.راستی مگه دیوانگی هم جنبه داره؟اگه داره چند جنبه داره؟کدوم جنبه هاش خوبن؟اصلا جنبه ی خوب هم داره؟اگه نداره پس چرا شاعر دوست داره دیوانه شه؟ شاید شاعر کلا دیوانست.شاید من دیوانه ام.آیا من دیوانه ام؟...
اینقدر موشای تو سنگر زیاد شده بودن که باید براشون راه چاره ای اندیشیده میشد.در پی راه حل بودیم که شیخنا* که صاحب کرامات عالیه ایست به مجلس وارد گشت و علت پریشانی مان را جویا شد و پس از لختی درنگ بگفت:آتش برافروزید و دود به راه بیاندازید تا این موشکان که از خوردن گوشت و استخوان این سربازان بسی فربه گشته اند پای به فرار نهند! و ما نیز چنین کردیم تا خلاف فرمایشات وی نکرده باشیم. سنگرو خالی کردیم و مقداری چوب و تخته هم جمع کردیم و خواستیم آتیش روشن کنیم که دوباره شیخ بیامد و بفرمود:موی در آتش افکنید که موشان تاب بوی موی نتوانند آورد و خواهند گریخت.برا همین هم ما رفتیم سلمانی پادگان و یه گونی مو بر داشتیم و گازوئیل هم روش ریخیتیم و آتیش زدیم.چشمتون روز بد نیبنه عجب بوی گندی راه افتاد..
بعد از چند دقیقه این موشا بودن که یکی یکی از تو سنگر می پریدن بیرون و ما هم با پوتین و چوب و سنگ مشایعتشون می کردیم که تشریف ببرن
نیم ساعت بعد ما مونده بودیم و یه سنگر بد بوی سراسر دود گرفته ...
.............................
*همان فرمانده قبضه مونه که همیشه تزهای عجیب و غریب میده و ما هم مجبوریم بگیم چشم
تصادف:کنار خیابون خیلی شلوغ بود.همینطور که تاکسی جلوتر می رفت متوجه شدم زنی با لباس محلی روی آسفالت افتاده و مردم هم دور و برش جمع هستند.راننده تاکسی می گفت زن بخت برگشته با موتور تصادف کرده و کشته شده و الان ۳ساعت میشه که اینجا تو گرما افتاده و برای انتقال جسدش هیچ کاری نکردن! اما چیز دیگه ای که منو خیلی عصبانی کرد این بود که چند نفر که بچه خردسال همراشون بود ایستاده بودن تا جسد رو ببینن!!!ما دیگه کی هستیم؟!
قایق تندرو:می خواستم از قشم بیام بندر.چند روزی بود که دریا طوفانی بود و تو اون شرایط فقط تندروها قادر به حمل و نقل مسافرا بودن.سوار تندرو که شدم از دیدن امکاناتش یکه خوردم. وقتی دیدم تهویه هوا و تلویزیون بزرگ ال سی دی و دستگاه پخش کننده دی وی دی داره.حالا بماند فیلمی که نشون میداد زبان اصلی بود و توش همش گردن میزدن و خون اینور و اونور پاشیده می شد.بچه صندلی بغلی هم بیچاره از ترس کپ کرده بود.همینجوری دهنش وا مونده بود و پلک نمیزد.پدرش هم خیلی ریلکس لم داده بود به صندلیشو فیلم میدید.یکی هم از تو جمع اعتراض نکرد این چه فیلمیه؟!چند دقیقه بعد کمک ناخدا اومد و زد کانال تلویزیون که پخش مستقیم فوتبال بود.یه عده اعتراض کردن که می خوایم فیلم ببینیم و عده هم گفتن فوتبال!بعد از ۱۰ دقیقه جر بحث کردن و هر کی سعی میکرد حرفشو به کرسی بنشونه من دیگه کلافه شدم.صدامو از بقیه بلندتر گرفتم و گفتم:آقا خاموشش کن!مگه نمی دونی ما ایرانی هستیم؟جنبه امکانات رو نداریم همون خاموش باشه بیشتر آرامش داریم!همه یهو ساکت شدن...