نویسنده :
اسطوره - ساعت 10:24 AM روز چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1390
میگه آهنگ جدیدا برات بزارم یا قدیمیارو؟
میگم جدیدا
بعد یه اهنگ عهد عتیق میزاره
میگم این چیه؟
میگه جواد یساریه جدیده،میخوای اهنگ قدیمیاشو بزارم؟
میگم نه تورو خدا همین خوبه!
پ.ن:حالا همین شده حکایت ما
نویسنده :
اسطوره - ساعت 12:08 PM روز چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
+ راستی فلانی چیکار میکنه؟
- زن داره بچه داره...
+ نه منظورم اینه شغلش چیه؟
- ساده ای ها،آدم با این همه مشغله مگه میرسه کار دیگه ای هم انجام بده؟!
+ آها از اون لحاظ!
نویسنده :
اسطوره - ساعت 7:38 PM روز سه شنبه 8 شهریور ماه سال 1390
ما هممون میدونیم
ما هممون همچیو میدونیم
بقال سر کوچه مون خیلی میدونه
همیشه برای مدیریت جهانی طرح داره
اگه بقال نشده بود احتمالا رئیس سازمان ملل بود الان
ما هممون میدونیم
ما هممون همچیو میدونیم
نیازی به دکتر رفتن نداریم
کافیه به اولین نفری که رسیدیم دردمون رو بگیم تا 120 نوع داروی موثر برامون تجویز کنه
از هر موضوعی بحث بشه
هیچکس نمیگه نمیدونم
چون ما هممون میدونیم
چون ما هممون همچیو میدونیم...
پ.ن:یه روز یه بنده خدایی یه سوالی ازم پرسید و من گفتم نمیدونم.نفر کناریم بهم گفت اگه نمیدونی هم بگو میدونم مردم ازت یه انتظار دیگه دارن "وجهه"ات خراب میشه!! از اون روز به بعد معنی وجهه دستمم اومده!
نویسنده :
اسطوره - ساعت 11:00 PM روز شنبه 5 شهریور ماه سال 1390
اولی:مورینیو به نظر من بهترین مربی دنیاست،خیلی باهوشه!
دومی:اره ضریب هوشیش میگن فقط یکم از انیشتین کمتره!
سومی:میدونستی دکترا داره؟دکترای فیزیک هیدرولیک!!!!
اولی:اره دیگه پدر مادرش جزو میلیادرای دنیان بایدم اینجوری باشه!
جای دیگه ای توی دنیا هم هست که ادماش با این وقاحت دروغ بسازن و انتظار داشته باشن دیگران حرفاشونو باور کنن؟!
نویسنده :
اسطوره - ساعت 02:10 AM روز دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1390
دیروز پسر بچه ای با باباش اومدن توی بوتیک پسر خالم
بچهه یه پلاستیک تو دستش بود که سه تا جوجه رنگی توش بود
رو کردم بهش و گفتم: براش چیزی خریدی بخورن؟
اون یه دستشو بالا اورد و گفت: ایناهاش دون خریدم
به شوخی گفتم: اگه میخوای جوجه هات زود بزرگ شن باید شوکولات بهشون بدیا
گفت :نه نمیدم
گفتم :چرا؟
گفت:چون اگه شوکولات بخورن دندوناشون کرم میخوره بعد میریزه!
کلی خندیدیم...
از اون موقع تو فکرم
از کی این سادگی ها رو از دس دادیم؟
از کی این همه هفت خط شدیم؟!
نویسنده :
اسطوره - ساعت 7:12 PM روز پنجشنبه 27 مرداد ماه سال 1390
همشون یه گوشه خیابون نشستن
از اول صبح تا الان که عصره
توی گرما
منتظرن یکی بیاد بگه چنتا کارگر لازم دارم
شاید سهمش بشه بره حمالی کنه
کسی محل سگ بهشون نمیده
کسی ادم حسابشون نمیکنه...
اون کارگرای بد بخت
شاید سواد نداشته باشن
شاید از فرهنگ و تمدن چیزی ندونن
شاید کثیف و بد بو باشن
شاید از شهر و کشور ما نباشن
ولی هر چی باشه ادمن
میفهمی ؟!
این دلیل نمیشه مث حیوون باهاشون برخورد کنیم
اونا یه عده ادم بدبختن که با بدبختی دارن یه لقمه نون در میارن...
نویسنده :
اسطوره - ساعت 02:46 AM روز دوشنبه 24 مرداد ماه سال 1390
"شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار میکنی اینجا؟
سوزنبان گفت: -مسافرها را به دسته های هزارتایی تقسیم میکنم و قطارهایی را که میبردشان
گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع السیری با چراغهای روشن
و غرشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله ای دارند! پی چی میروند؟
سوزنبان گفت: -از خود آتشکار لکوموتیف هم بپرسی نمیداند!
سریع السیر دیگری با چراغهای روشن غرید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟
سوزنبان گفت: -اینها اولیها نیستند. آنها رفتند اینها، برمیگردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: -آدمیزاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد..."
پ.ن:این خصلت همه آدماست اینکه جایی رو که هستن خوش ندارن ولی باز با این حال خیلی ها از این جایی که خوش ندارن دل هم نمیتونن بکنن! ولی من میتونم!
نویسنده :
اسطوره - ساعت 8:21 PM روز جمعه 21 مرداد ماه سال 1390
بندرلنگه داشتن ماهواره ها رو جمع میکردن
پیرزن همسایه خالم به ماموره میگه: "ننه منکه سنی ازم گذشته که بخوام برم فیلمای بد بد ببینم
از تموم فیلمهای ماهواره میشینم فقط فیلم همون دختری که کور شده رو می بینیم
اگه اونم بخواین ازم بگیرین میزنم دستتو قلم میکنم!"
نویسنده :
اسطوره - ساعت 01:46 AM روز پنجشنبه 20 مرداد ماه سال 1390
بچه های محلمون دوستای خوبی هستن
همیشه باهمن چه توی فوتبال چه توی کار
وضع مالی خوبی هم ندارن
اکثرشون کارگری ساختمون میکنن
تازگی با هم یه قراری گذاشتن
که هرکدوم از بچه ها خواست خونه بسازه برن کمکش و مجانی کار کنن
بعد از افطار دیدم تو خونه همسایمون نورافکن روشنه
بچه های محله که 20 نفری میشدن دسته جمعی مشغول کار بودن
هر کی یه گوشه کارو گرفته بودو با جدیت کار میکرد
ظرف چن ساعت گذشته یک و نیم متر از خونه رو بالا آوردن
آفرین به معرفتشون
آفرین به تصمیمشون
اگه همه انقدر با معرفت و خوشفکر بودن چه دنیای قشنگی داشتیم...
نویسنده :
اسطوره - ساعت 7:48 PM روز سه شنبه 18 مرداد ماه سال 1390
از بندر لنگه میخواستم برم بندر خمیر.راننده اومد و اول کرایه هاشو جمع کرد
مردی که لباس بلوچی پوشیده بود بهش یه ایران چک 50 تومنی داد اونم بقیشو برگردوند
بیشتر به نظر پاکستانی میومد...
موقع سوار شدن رانندهه دید که گرمه و همه معطلن گفت من بدون 5 تا مسافر حرکت نمیکنم!
هر چه گفتیم که حق نداری سوار کنی و جا تنگ میشه و... فایده نداشت
بلاخره از روی ناچاری دونفر راضی شدنو جلو نشستن
خواستم وسایلمو بزارم صندوق عقب جا نداشت آخه پر از جنس قاچاق کرده بود
مجبور شدم ساک و سایلمو تا بندر خمیر روی پام بزارم
چند کیلومتر که از که از شهر دور شدیم راننده قیافه جدی ای گرفت و رو کرد به بلوچه
گفت: کجایی هستی؟
-بچه زاهدانم
-دروغ میگی معلومه پاکستانی هستی!میخوای تحویلت بدم؟
فهمیدم برا اون 50 تومنی دندون تیز کرده
بلوچه فوری کارت ملیشو در آورد و نشونش داد
راننده ضایع شد! حالا داشت هی ماسمالی میکرد
من که دیگه حسابی داغ کرده بودم بازم سعی کردم خودمو کنترل کنم
فقط بهش گفتم میشه انقد حرف نزنی بجاش صدای پخشو زیادتر کنی؟
امان از این مسافر کشا!
نویسنده :
اسطوره - ساعت 8:17 PM روز یکشنبه 16 مرداد ماه سال 1390
نویسنده :
اسطوره - ساعت 11:44 AM روز پنجشنبه 13 مرداد ماه سال 1390
میگم:میشه الان که دور سفره افطار نشستیم بزنی یه کانالی که دعا و قران میخونه؟
میگه:باشه
تا اذان داد و مشغول افطار شدیم میبینه حواسم نیس باز میزنه همون کانال
واقعا دم فارسی وانی ها و کانالای امثالش گرم
هر هدفی داشتن خوب بهش رسیدن!
پ.ن:وقتی مهمونی زبونت بستس